از هنر چه خبر؟

هنر آذربایجان

سلامی برای خدا حافظی

دوستان عزیز سلام ...
دیگر این دفتر باز نخواهد شد

من دیگه این وبلاگ مطلب نمی ذارم.

هرکس امری داشت :

تماس بگیره

ایمیل بزنه

پیام بذاره

تو فیس بوک هم هستم

به هر حال درخدمتم.

خدافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 18:3  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

نگاه من نگاه تو

نگاه كن... به نگاه من نگاه كن... چه مي بيني؟

چشمان من جز چشمان تو نيست.

نگاهم با نگاهت فاصله ها انداخته.

چه مي بيني :سياهي . چه مي بينم : سپيدي

چه مي بيني: تنهايي را . چه مي بينم :كنار هم بودن را

چشمانم از چشمان تو دور نيست...

تو به نگاه چشمانت كوير مي بيني

من به ياراي نگاه

با همان چشمانت

تك درختي در وسط دشت

پر از تمناي نگاه

به زير سوخته آفتاب را.

تو به دنبال نگاهيدن خس و خاشاكي

من به دنبال گل و سنبل و ياسمنم.

همه از يك چشم

همه از يك نور ولي...

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 19:8  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

دوست عزیزی که اینا رو نوشتین :
من چه میدونم شما کی هستین که این طور در باره من قضاوت میکنین!!!!
خودتون رو لطفا معرفی کنید ببینم به کی چیکار کردم!!!!! 
سه شنبه 24 مرداد1391 ساعت: 0:52 توسط:...نیازی به معرفی نیس!!!!!!
شما بهتره تو کار خودتون باشین تا اینکه به زندگی این و اون سرک بکشین...بله عاشق شدم الانم نامزدیم.مشکلی دارین با این قضیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فکر نمی کنین سوال زیادی شخصی بووود؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هیچ وقت تهمتایی که بهم زدینو فراموش نمی کنم!!!!!!!!!!!!

 
سه شنبه 24 مرداد1391 ساعت: 0:27 توسط:متاسفم برات...
ترجیح می دم جوابتو ندم...فقط سکووت می کنم...همه چی لیاقت می خواد آقای محترم...واقعا متاسفم برات...من دیگه آدم یک سال پیش نیستم خام صحبت های تو و امثالت بشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 10:43  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

احوال الان من...

هرکه هستی باش , اما ای کاش...

نه , جز اینم آرزویم نیست...

هرکه هستی باش ,اما باش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 20:13  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

مایشنامه‌ به جوایز ادبی «جیمز تیت بلک» افزوده شد

نمایشنامه‌ به جوایز ادبی «جیمز تیت بلک» افزوده شد

خبرگزاری فارس: جایزه نمایشنامه‌نویسی «جیمز تیت بلک» امسال در کنار برگزاری جایزه داستان، رمان و داستان کوتاه جایزه‌ دیگری را برای انتخاب برترین نمایشنامه‌های منتشر شده توسط نویسندگان انگلیسی برگزار می‌کند.

خبرگزاری فارس: نمایشنامه‌ به جوایز ادبی «جیمز تیت بلک» افزوده شد

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از فایف تودی، دبیرخانه این جایزه که امسال اولین دوره خود را با بررسی و انتخاب برترین نمایشنامه انگلیسی زبان در ادینبورگ برگزار می‌کند در این دوره از تمامی نویسندگان و نمایشنامه‌نویسان انگلیسی و استکاتلندی دعوت کرده تا آثار خود را به دبیرخانه این جایزه ارسال کنند.

جایزه نمایشنامه‌نویسی «جیمز تیت بلک» امسال بعد از انتخاب برترین نمایشنامه منتشر شده به زبان انگلیسی جایزه نقدی خود را به ارزش 10 هزار دلار به نویسنده اثر اهدا می‌کند.

جایزه کتاب «جیمز تیت بلک» یکی از جوایز ادبی و تاثیرگذار انگلیس در حوزه ادبیات داستانی است که امسال جایزه نمایشنامه‌نویسی را برای انتخاب برترین آثار منتشر شده در حوزه ادبیات نمایشی نیز به مخاطبانش معرفی می کند.

این جایزه هر سال با همکاری دانشکده ادبیات و زبان دانشگاه ادینبورگ برگزار می‌شود و امسال جدیدترین جایزه خود را با همکاری دانشکده ادبیات نمایشی  و تئاتر ملی اسکاتلند برگزار می‌کند.

جایزه کتاب «جیمز تیت بلک» اولین بار در سال 1919 در انگلیس برگزار شد. این جایزه توسط بنیاد این نویسنده و به دستور بیوه «تیت بلک» بنیانگذاری شده و هر سال برترین آثار داستانی را به مخاطبان خود معرفی می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 16:43  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

انا لله و انا علیه الراجعون

استاد علي كسمايي ـ پدر دوبله‌ي ايران ـ درگذشت.
علي كسمايي كه از هفته‌ي پيش شرايط جسمي‌اش به‌دليل كهولت سن وخيم شده بود، ساعتي پيش در خانه‌اش دار فاني را وداع گفت.

مراسم تشييع اين هنرمند پنج‌شنبه (هشتم تيرماه) ساعت 9:30 از مقابل تالار وحدت برگزار شد.

...به گزارش ايسنا، علي كسمايي كه در بيست‌وهشتمين جشنواره‌ي فيلم فجر مورد تقدير قرار گرفت، متولد 1294 و فارغ‌التحصيل رشته‌ي اقتصاد از دانشگاه تهران است. او از سال 1329 فعاليتش را در زمينه‌ي دوبله آغاز كرد و براي نخستين‌بار در سال 1333 به‌عنوان سرپرست گويندگان فيلم «شاهزاده‌ي روباهان» را دوبله كرد.

او كه به‌عنوان «پدر دوبله ايران» معروف بود، سرپرستي دوبلاژ «شازده احتجاب»، «شطرنج باد»، «ملكوت»، «هجرت»،‌ «پرواز در شب»، «هزاردستان»، «سربداران»، «آخرين پرواز»، «اين خانه دور است»، «سال‌هاي جواني»، «اتاق يك»، «حكايت آن مرد خوشبخت»، «كميته‌ي مجازات» و «هور در آتش» و فيلم‌هاي خارجي «دكتر ژيواگو»، «بانوي زيباي من»، «آواي موسيقي» و «هملت» را در كارنامه‌ي هنري‌اش ثبت كرده است.
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 16:26  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

و من پاسدار مرز عشقم.( نوشته ی خودم)

شب است .

قرص ماه بالاي سرم در محاصره ي سيم خار دارها، آرام نشسته.

چهره ي كسي را در او نمي بينم.

من پاسدار كدامين مرز عشقم ؟

بر سينه ام وزن خشابها سنگيني ميكند.

نميدانم كي و كجا سينه ي چه كسي را خواهم دريد

 و چه كسي را از روي اسب نجابت خواهم انداخت.

زياد نه.كمي آنطرف تر از پاسگاه

دشت قاصدك هاي خفته است .

ديگر حتي قاصدك ها هم ناي ندارند.

من  اينجا تنها بر لب تخته سنگي تكيه داده ام

و با حسرت منتظر اتمام پستم.

به من گفته بودند :

پست فقط چند ساعت است

ولي من كه از لحظه تولدم نگهبان اين مرزم!!!

چرا كسي اين پست را از من تحويل نميگيرد؟

من تا كي اينجا ، تك و تنها ،بي هيچ هم كلامي ،

زير دانه هاي درشت تگرگ سكوت

نگهباني مرزي را دهم كه سالهاست كسي در آن سكنا ندارد؟

اي كاش كسي بود

 تا حداقل ترانه هاي عاشقانه اي كه در دلم خاك خورده و پوسيده برايش مي خواندم .

شب دراز است .

من خسته ام و بي خواب.

و پوتينهاي روسفيدم خسته تر از من

 و من همچنان پاسدار مرز عشقم.

 

نوشته ی یاشار دادبخش صباغ ۱۹/۳/۹۱
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 17:37  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

دلیل دلتنگی من.

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم

از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 11:10  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

دل من...

دلي دارم چو ميناي شكسته

چو كشتي بر لب دريا نشسته

من آهنگ غريب رفتگانم

غمي در انتهاي سينه دارم

غمم اندر دلم بي خانمان است

چرا كه چون تويي پيشم ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 11:10  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

تقديم به همه دوستانم...

تقديم به همه دوستانم...

در خواب ناز بودم شبي

ديدم كسي در ميزند

هر شب به من سر ميزند.

ديدم غم است در ميزند

اي دوستان بي وفا

از غم بياموزيد رسم وفا

غم با آن همه  بيگانگي

در را گشودم روي او

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 11:9  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

زدم فریاد...

رفيقان را جدا كردن هنر نيست

زدم فرياد : خدايا اين چه رسميست ؟!!!

رفيقان قلب انسانند خدايا

بدون قلب چگونه ميتوان زيست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 11:7  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

زندگی

-

زندگی شهد گلهاست که زنبور زمان میمکدش.

آنچه از این گل باقی میماند عسل خاطره هاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 12:0  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

سوگی عموری...

بو دونیا دا ابدیلیک نه وار کی؟!

عمور کیمی هر شئی گلیب گدرمیش

نه سوگینن گوناهی وار ، نه بشرین

بو سوگینین عموری بو قدریمیش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 22:32  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

دیگر غم دل به دل نمی باید گفت

دیشب غم خود به دل بگفتم ،بخفت

چون صبح دمید دیگری هم بگفت

من بودم و دل !سر مرا فاش که کرد؟!

دیگر غم دل به دل نمی باید گفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 22:25  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

از دوست کشیده داند چه گویم...

سوختم و خاکسترم را باد برد

بهترین دوست مرا از یاد برد.


 

یک رنگ تر از تخم ندیدم زجهان

آنهم وقتی شکستم دو رنگش دیدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 22:25  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

حرف یه سرباز...

سربازی ...

مشکلی نداره ...

فقط چیزی که پدر آدمو در میاره نوبت تلفنه...

یه گردان و یه تلفن عمومی...

یکی با مامان جونش حرف مزنه  یکی با باباش

یکی با دوس دختر ، نامزد یا زنش می لاسه ...

نوبتت میرسه .

میمونی ...

کارتتو آروم میزاری تو جیبت یواشکی جیم فنگ میشی  ...

آخه کسیرو نداری زنگ بزنی .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 22:12  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست...

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلوده را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه ای نامردمان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها ؛صبور

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق؛

گفتگو از مرگ انسانیت است

هیچ حیوانی نمیدارد روا

آنچه ای نامردمان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 20:41  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

این حرف من به اون عزیز ناشناسیه که در تاریخ3/10/90 پیامی به نام " از ما بهترون " گذاشته بود :

 

چون آینه نور خیز گشتی احسنت

مانند ارهبه خلق تیز گشتی احسنت

برکفش ادیبان جهان کردی پای

غوره نشده مویزگشتی؟ احسنت

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 15:58  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

خبر خبر خبر

سلامی به گرمی اتو به نرمی پتو و به شیرینی لبویی که سرباز درکشون میکنه.

 

اول از تمام دوستانی که لطف داشتن و اصرار آپ بودنم رو داشتن تشکر می کنم و عذر میخوام که زیاد آپ نمی شدم . سرم خیلی خیلی خیلی شلوغ بود .

 

اما خبر...

 

دارم میرم سربازی. نپرسین کی که خودمم نمی دونم . ولی تا آخر دی دیگه 100% رفتم .

 

در عوض براتون چند تا متن میذارم تا بخونین .

من خودم از سایت های دور و اطراف کششون رفتم.

خودم تا حالا وقت نکردم بخونم.

اونایی که متن ها رو بر میدارن لطفا نظرشون رو برام بفرستن.


و اما :

به اون دوست ناشناسی که احتمالا هم از بچه های کوثر بودن و پرسیده بودن که دوست یا نامزد دارم یا نه جوابم اینه:

نه. من نه دوست دارم ، نه خواهم داشت . چطور؟!!!!! فکر نمی کنین زیادی سوال شخصی بود !!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 15:58  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

نمایشنامه ی بهار و آدم برفی

نمایشنامه: بهار و آدم برفی                   بهار و آدم‌برفی           نوشته: ناصح‌ کامگاری                     نقش‌ها:   طیفور   حلیمه    بهار    بهادر    سیا     منیر      مهیار    رویا      استاد نژندی     مژگان     زن مسن    مرد مسن     آبتین    جوان مصدوم       صحنه‌:   با صدای ‌تصنیفی قدیمی نور می‌آید. فضای اتاق نشیمنی نیمه‌ تاریک. نسیمی پرده‌ توری پنجره را به‌ اهتزاز درمی‌آورد. از فراز پیشخوان آشپزخانه‌، هاله نوری بر راهرویی تابیده که در اتاق‌‌ و در خروجی در دو ضلع آن پیداست.   طیفور در حال تورق محتویات یک زونکن، روی‌ کاناپه‌ نشسته‌ و حلیمه‌ سر نهاده بر کاناپه و در خواب است. پخش‌صوت با تقه‌ای خاموش می‌شود. صدای ممتد قورباغه و جیرجیرک و ناله هرازگاه گراز و شغال دور.       حلیمه :  لهستانم...   طیفور: (مجلد نفیسی از زونکن در آورده رو به او می‌گیرد.) مطلبم درباره تردد تریلی‌های پُر بار قاچاق که سالنامه پارسال چاپ شد. دو ماه گروگان باند گلوبندکم کرد و کلی دغمصه...   حلیمه : (بی‌آن‌ که‌ چشم‌ بگشاید.) مرده‌شور سر تا پای سیاست رو ببره...   طیفور: بخونش، اولش قصه نویسنده‌ایه با نام مستعار آدم‌برفی، قصه درباره پیرمرد و پیرزنیه بر بالین فرزند‌ جوونشون؛ دوره ملی شدن صنعت نفته و جنگ و جدل جناح‌ها که عاقبت آب به آسیاب اغیار ریخت، برگشت شاه و کودتا و ساواک و استبداد و بقیه قصه...          صدای عوعو گله گرگی از دور.   حلیمه : آی قصه قصه قصه، نون و پنیر و پسته... (آنی بدنش‌ از پرشی عصبی مرتعش‌ می‌شود.)   طیفور: (قلم و سالنامه را کنار می‌گذارد.) ش‌ش‌ش... بخواب‌‌. (آهسته دست به جیب می‌برد.)  ‌   حلیمه : (بی‌آن‌ که‌ چشم‌ بگشاید.) نون و پنیر ارزونی‌تون، دختر نمی‌دیم بهتون...    طیفور: شوُ دیشو به خواب دیدم نگارُم...   حلیمه: ... تا رام و سر به راه بشین!    طیفور: ... نشسته بی‌قرار در انتظارُم، به قربون غریبی رفتنت یار، بمیرم و نبینم غربتت یار.   حلیمه : (خواب‌آلود) آره... قصه، فقط قصه عاشقونه، هیچ منظوری هم توش نباشه.   طیفور: قصة‌ تلخیه حلیمه.   حلیمه : شاد باشه‌...   طیفور: تلخه عین‌ زهر، حنظل، شب‌ِ اول‌ ماه‌عسل‌! تُو یه‌ شهر دور و سرد...   حلیمه : به‌به... خُنک... (باز دچار پرش عصبی می‌شود.)   طیفور: ش‌ش‌ش... چلة‌ زمستون‌، اواخر کریسمس‌. بعد‌ِ این که شام‌ عروسی‌ تُو رستوران فرنگی کوفت شد، وقتی‌ تک‌ و توک‌ فک‌ و فامیل‌ ایرونی،‌ نی‌ناش‌ناشی و رفتند خونه‌شون‌ لالا... شب‌، آخر شب،‌ عروس‌ با لباس‌ صدفی پا گذاشت‌ تُو خونة‌ سینیور... تُو اتاق خواب، شادوماد داشت یواش گره کرواتشو شل می‌کرد.          با ترنم‌ موسیقی اسپانیایی و صدای همهمه کافه‌نشینانی از دور، صحنه دگرگون می‌شود. پرتو پیاپی چراغی چشمک‌زن‌، از ورای بارش‌ برف‌ پشت پنجره می‌تابد. بهار‌ بر لبة‌ کاناپه‌ نشسته، سالنامه را به بغل فشرده. بهادر در چهارچوب در اتاق ایستاده است.   بهادر: (به نجوا‌) عزیزم... بهار!   بهار : شب به خیر.   ‌بهادر: (نزدیک می‌آید. پس‌ از خنده‌ای‌) چرا نمی‌آی...‌؟   بهار : من همین ‌جا می‌خوابم‌.   بهادر: (شرمگین) پس من...‌؟   بهار : خواهش می‌کنم.   بهادر: داری گربه‌مو دم حجله پخ پخ...؟   بهار : تیکه می‌ندازی ثابت کنی مرد سنتی نیستی سینیور؟           بهادر جلو می‌آید. مکث‌. بهار‌ برمی‌خیزد. دست‌ بهادر به‌ سوی‌ شانة‌ او متمایل می‌شود. بهار ‌می‌چرخد. دست بهادر پایین‌ می‌افتد.   بهادر: به‌ خونة‌ خودت‌ خوش‌ آمدی‌ اِ... صفای وجود آوردی‌.   بهار : من آمادگی‌شو ندارم.           مکث‌. صدای موسیقی با آوازی همراه می‌شود. بهادر از پنجره می‌نگرد.   بهادر: گیتارش نچ، چنگی توی دل نمی‌زنه، خوندنش سی. (مکث) سابق‌ پاتوق شنبه‌هام بود. اون کافه نبش اِ... چهارراه. (پس از تلاقی نگاهی) هیچی، اصلا، لب نمی‌زنم. دیدی که امشب تُو رستوران، اهلش نیستم...   بهار : (زیرلب) اهلی می‌خواد.   بهادر: ها!؟   بهار : (دستی بالا می‌گیرد.) برای شلغم، نه واسه شَل‌ زدنش، واسه غمش!   بهادر: (درنیافته اما لبخند می‌زند.) آخرشب شنبه‌ ها اِ... مشت... مشتری‌‌ها همه منگ از مستی، منم منگ از غم غربت...   بهار  : ملول.   بهادر: منگول، سی... منگول، شنگول، عین‌ حبة‌ انگور. (مکث) تک و تنها می‌اومدم و... (بغض کرده‌) یاد ایران، اخوی و... این خونه‌ی کور و کبود و سرد، خیلی بد... (مکث‌) بسه برف.   بهار: عاشق آدم برفیم.   بهادر: (با بغض لبخند می‌زند.) سی... ام‌م‌م... صفای وجود می‌ده‌ درست‌ کردنش‌؟   بهار : و یک‌ شبه‌ آب‌شدنش‌! (مکث. پس‌ از تلاقی نگاهی) شاید حالم‌ خوب‌ نباشه‌. قصدم‌ ناراحت‌ کردن‌ شما نیست‌ بهادر.           بهادر پقی زیر گریه زده می‌نشیند. صدای کف‌زدن‌های آهنگین بر زمینة‌ نور نئون چشمک‌زن. بهار پشت پنجره‌ ایستاده‌ و رو به‌ آسمان‌ برفی سر برمی‌دارد.   بهار : دختره این جا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه، از برای من...          صدای ترمز و تصادفی از خیابان. بهادر به خود آمده و به سوی پنجره می‌رود.   بهادر: واوو... در این هفده ساله اصلاً... یعنی هرگز از این پنجره تصادف ندیدم...   بهار : (خیره به بیرون. زیر لب) تو ندیدی؛ شاید شریک‌هات دیده‌ن.   بهادر: (خود را به نشنیدن زده) نچ نچ... حیف ماشین.    بهار : راننده... لهستان شد لای یه مشت آهن پاره‌...   بهادر: از این دیگه نچ تولید نمی‌شه. لوازم یدکی هم نچ، هیچی هیچی.   بهار: عین فیلم‌های مافیایی... یه تصادف ساختگی و سر به نیست کردن رقیب.   بهادر: اون سیسیل هستش، مادرید مافیا نداره.   بهار : هر جا سرمایه نفوذ داره مافیا هم داره.   صدای آژیر آمبولانسی که دور و صحنه دگرگون می‌شود. مهیار، خواب‌آلود و پیژامه‌پوش با بالشتی به بغل کورمال از اتاق بیرون آمده و روی کاناپه ولو می‌شود. رویا با مانتو و مقنعه سر می‌رسد.   رویا : عین خروس بی محل... نصفه شبی بدخوابت کرد... گرفتی چی گفتم؟   مهیار: م م م... (به خواب می‌رود.)   رویا : زنگ زدند طرف آیفون نرو. تلفن هم روی پیغام‌گیره. ممکنه فقط بابا سراغ بگیره که اونم زنگ می‌زنه موسسه. بیا... (موبایلی روی بالش او می‌گذارد.) اعتباریِ مامانه؛ نبرده. پاشو بزن به شارژ. موبایل خودت که قراره خاموش بمونه. کارِ‌ت داشتم به این می‌زنگم. (جعبه ادوکلنی در جیب کاپشن روی دسته صندلی می‌نهد.) یه ناقابل هم جیب کاپشنت... (موبایل او را از جیب کاپشن درآورده نشان می‌دهد.) خوب کردی خاموش کردی. اصلا باشه دست من امانت. واسه ضبط لازممه.          سیمکارت موبایل او را با سیمکارت موبایل خود تعویض می‌کند.   صدایی از بیرون: من اعلیحضرت همایونی، شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتشتاران، به اجاسر و ایادی سرخ و سیاه داخلی هشدار می‌دم که قطره قطره این طلای سیاه ملک طِلق بابای ماست و صادر ‌کنیم تانک و توپ و موشک و پوشک وارد می‌کنیم و هر کی مخالفه راه بازه و جاده دراز!   رویا  : کاش نصفه شب هم خاموش بود سهیلا تماس نمی‌گرفت که چیز نشی، زابه‌راه نشی. (موبایل او را در جیب شلوار خود گذاشته و موبایل دیگر را در جیب کاپشن می‌نهد.)   مهیار: (خواب آلود) زابه‌راه نشی. پیشی... زن من می‌شی؟   رویا: (ذوق زده شارژری به برق زده و سر اتصال را به او می‌دهد.) چیزِ مامانو بزن به شارژ.   مهیار: این حرفت سطحش خیلی فلسفی بود!           رویا کفش به پا می‌کند. مهیار چشم ‌گشوده نگاهی به او انداخته و اتصال را به موبایل می‌زند.   رویا : ظهر قرار مصاحبه دارم با یک استاد مسلم اقتصاد. مصاحبه به سفارش طیفور سردبیرمونه. نَرَم؛ دیدی دکم کرد.   مهیار: (حین نوشتن پیامک. زیر لب) دکت کنه!؟ به شرطی عمودی رفته شمال افقی برنگرده...   رویا : ... بعد از کجا بیاریم برای چیز... اجاره مجلس تُو باغ کُردان؟   مهیار: تامین می‌شه اسوه اقتصاد. رکود فعلی‌مو نبین! سهیلا مجوز واردات جعل نمی‌کرد بازرگانیم مهر و موم می‌شد؟   رویا : دوست ندارم مدام اسمشو بیاری مهیار. جرمی کرده، مجازات و زندانشو می‌کشه. تو هم که با طلاق تلافی کرده‌ی... ماتم چطور نصفه شب می‌تونن از زندان زنگ بزنن؟   مهیار: (پیامک را ارسال می کند.) کاش به مامانت می‌گفتی سفر برای تو هم سرکتاب می‌گرفت.   رویا : چکار می‌کنی؟ "گیم" بازی می‌کنی؟   مهیار: آخرِ گوشتکوبه! (موبایل را کنار می‌گذارد.) ما رو باش! نامزدت بکارتت خونه‌‌شون، خودش بره سرِ کار!   رویا : سفارش نکنم دیگه مهیار، چیز تو چیز هست... صبحونه و ناهار همه چی تُو یخچال هست. (در را گشوده که برود.)   مهیار: دیر نکنی دل پیشی می‌پوسه از تنهایی.   رویا : (در را می‌بندد.) هیس... پسرِ این همسایه بغلی بازیگر سریال‌های دوزاریه! گوش وامیسه بیاد رخت و لباس تلویزیونشو به رخ بکشه...   مهیار: (پیامک دریافت می‌کند.) ایول بر و بچه‌های شمال! (به رویا که کنجکاو در او می نگرد.) لاوَمی، ماه عسل جنگل ابر!         رویا می‌رود. مهیار بلافاصله از یخچال بسته آبمیوه‌ای آورده ضمن میک زدن با موبایل شماره می‌گیرد.   مهیار: صبح خوشگلِ شما بخیر... ببین، آدرسی که فرستادم سر راسته... امکان نداره! به این زودی؟... (در حین مکالمه لباس می‌پوشد، اتاق را مرتب می‌کند و هرازگاه از پنجره بیرون را می‌پاید.) نه، موردی نداره... چی؟... من جنتلمنم بابا... (می‌خندد.) حالا یه بارم اول اقدام کن بعد فکر کن!... باشه. (قطع کرده، به سوی دوربین کوچکی می‌رود که درون کلاه ایمنی موتورسواری کار گذاشته و زاویه آن را رو به کاناپه تنظیم می‌کند. موبایل زنگ می‌زند.) الو، جان جان... آفرین، کوچه کُپ پمپ بنزین. بگیر بیا... اهوم، یه برج نما رفلکسه. (از پنجره بیرون را می‌پاید.) دیدمت... (دست تکان می‌دهد.) ایناهام، "پنت‌هاوس" طبقه سه. ببین منو، لگنو بیار تُو پارکینگ... نه، لگسوز رو فرستادم سرویس سالیانه. (دکمه آیفون را زده و باز به سمت پنجره می‌رود.) خوبه... آها... ایول به دست فرمون!            مهیار کاپشن را از روی دسته صندلی برمی‌دارد. متوجه برآمدگی جیبش شده، عطر را درآورده به خود می‌زند. صدای زنگ. در را می‌گشاید.   مهیار: می‌دونستم این ساعت تُو مسیری بری سرِ کار...   مژگان: (با نوار چسب پانسمانی بر بینی وارد می‌شود.) حال احوالت؟ خوبی تو...؟         مهیار دست دراز می‌کند. مژگان خود را به ندیدن زده و مردد به پوتینهای خود می‌نگرد.   ‌مهیار: با پای راست وارد شو شگون داره!   مژگان: چی...؟   ‌مهیار: منظورم اینه طوری نیست با "بوت" یک راست برو تُو.    مهیار با اشاره کاناپه را تعارف کرده و خود هر سو را زیر نظر دارد.   مژگان: مبارکه... چه شیک و مامانه!   ‌مهیار: ببخش یه کم شمبلقوتیه... نگی مجرد شلخته‌س.   مژگان: (بر کاناپه نشسته و اطراف را می‌نگرد.) فکر می‌کردم با پدر و مادر زندگی می‌کنی؟   ‌مهیار: در واقع بله. مامان اینا برج فرمانیه‌ اوکی‌ان. اینجا هم... هی اجاره دادیم به دیپلمات‌ها و سفارتی‌ها، خلاصه چند دستی گشت...   مژگان: وا... حیف اکازیون به این قشنگی... چه خبره چپت پر شده موشان؟ موسسه بازرگانی تعطیل؟ مارم که از کار و کسب یه لقمه پیتزای حلال انداختی.   ‌مهیار: راستش تُو "مُود" نبودم امروز. یه پیمان نامه ارزی بود تلفنی ردیف کردم. (با گشودن یخچال بساط صبحانه می‌چیند.) گفتم تو هم فرمون رو کج کنی افتخار بدی یه صبحونه ملسِ کاری.   مژگان: من تا حالا از این کارها نکردم. الان یه جوری‌م.   ‌مهیار: (ضمن سرکشی قوری) چای دو دقیقه دیگه دمه. می‌خوای... می‌تونم بهت شیر بدم.   مژگان: مرسی موشان جان، منو خیلی وقته از شیر گرفته‌ن!   ‌مهیار: میوه چی؟ سیب هست... (یخچال را ناوارد وارسی می‌کند.) اهل گلابی هم باشی...   مژگان: من که گلابی نیستم.   ‌مهیار: هلو...؟   مژگان: هلو که استغفراله اصلا نگو!   مهیار: خب خودت بگو.   مژگان: آخه مگه خُلم؟           مهیار پس از مکثی متوجه می‌شود دستش انداخته.   ‌مهیار: بهت نمی‌اومد موذمار باشی.   مژگان: بهم می‌اومد چی باشم موش‌موشان؟   مهیار: هندونه سربسته مرموز.   مژگان: اون که قارپوز دارم برات تضمینی.         مهیار با دست بوق شیپوری زده و ورجه‌وُرجه می‌کند. هر دو می‌خندند. ناگهان کلاه توجه مژگان را جلب می‌کند که از نگاه مهیار پنهان می‌ماند.   مژگان: یه نمه می‌شه لای پنجره رو باز کنی؟ هوا... خیلی دمه.          مهیار به سوی پنجره می‌رود. مژگان به سوی کلاه می‌رود و دست درون کلاه ایمنی برده و دوربین کوجکی بیرون کشیده و کلاه را بر سر می‌گذارد.   ‌مهیار: از قضا این واحدمون..."ویوِ" محشری داره. (روی که برمی‌گرداند یکه ‌خورده، اما به رو نمی‌آورد.)  هیشکی باهات شاخ به شاخ نمی‌شه، نگران نباش!   مژگان: نگرانیم اینه تو به گناه نیفتی!   ‌مهیار: آخی... نگو... گناه دارم.   مژگان: ترس از به گناه افتادن شما مرداست ناچاریم چله تابستونم یه توپ پارچه به خودمون بپیچیم!   ‌مهیار: وای... سطح این حرفت خیلی فلسفی بود. (با اشاره صندلی را تعارف می‌کند.)   ‌مژگان: ببین با من کل ننداز. تُو خوابتم بیام معصیت نمی‌کنم!   ‌مهیار: حالا بیا... "بویروز پلیز"!   مژگان: اگه اشکالی نداره من فقط چایی. (با اکراه پشت میز رفته می‌نشیند.)   ‌مهیار: درسته از شیر گرفتنه‌ت، ولی انگار خیلی بچه پاستوریزه‌ای! منظورم... (چای جلوی او ‌گذارده و دست سوی کلاه می‌برد که مژگان سر عقب می‌کشد.) همینه.   مژگان: آها، ام‌م‌م آره زیاد.   ‌مهیار: منو! می‌خواستم تعارف بزنم بعدِ صبحونه چُرتی بزنی.   مژگان: (کلاه را برمی دارد.) چُخ ممنون، چرتکی نیستم؛ چایی‌مو بخورم نخود نخود، رفع زحمت.   ‌‌مهیار: چی می‌گی؟ زحمت کدومه؟ ناهار...   مژگان: ممنون، من رژیمم.   مهیار: بابا تو که اومدنی جینگله‌مستون بودی چی شد ناغافل؟   مژگان: به بابا گفتم یه نمه دیر می‌آم.   مهیار: نکنه از اونایی فکر می‌کنن پسرا ترسناکند.   مژگان: ترسناک هم باشند من از پسشون برمی‌آم.   ‌مهیار: ام‌م‌م ماشالا... اسفناجی پس؟   مژگان: ولی گاهی هم خریٌت‌هایی می‌کنم وحشتناک!   ‌مهیار: آخه خریٌت نباشه این زندگی زاغارت لطفی هم داره؟   مژگان: ته خریت... تخریب روحیه‌س.    ‌مهیار: (جلو می‌آید.) منطقی باش موشان...   مژگان: (بر‌خاسته، تهدیدآمیز)  موشان جد و آبادته!   ‌مهیار: (مقهور در جا می‌ماند.) ضد حال نیا روزمون ضایع شه جون مژگان.   مژگان: می‌بخشینا، من این بازی رو بلدم.   ‌مهیار: کدوم بازی؟ بازی‌ای در کار نیست، صبحونه می‌خوریم یه دیس میوه ملس برمی‌داریم می‌ریم تُو اتاق.   مژگان: (آماده رفتن) آقای جنتلمن قلابی، مقررات مهاجرت مطابق شرایطت نیست!   مهیار: سوتفاهم نشه، این قرار کاریه... مگه قرار نبود کیس سرمایه‌گذاری تورنتو رو سوایِ دفتر بابا کار ‌کنیم؟ پورسانت معامله هم جرینگی تُو جیبت.   مژگان: (به راهرو می‌رود.) بیزنس می‌تونه سرِ جاش بمونه، ولی می‌رم چون رایم برگشت.   ‌مهیار: رای‌تو که خودمم می تونم پس بدم دخترِ خودرای...           بند کیفش را گرفته به سوی کاناپه می‌کشد. مژگان از کیفش اسپری درآورده و جیغ کشیده و می‌پاشد.   ‌مهیار: آخ‌خ‌خ... این چی بود؟ وای چشمام... اسپری فلفل پاشیدی قالتاق...   مژگان: عقب وایسا...   ‌مهیار: کورم کردی...(فاصله می‌گیرد.) می‌خوای بری برو گور مرگت... این اُمل‌بازی‌ها چیه گاگول...؟   مژگان: نخواستم تُو روت بگم، این خونه زن توش زندگی می‌کنه، اون دمپایی‌هات زنونه‌س. یخچال هم باز کردی دیدم نظمش خانومانه‌س، بماند کلاه ایمنی مشکوکی که کاشته‌ بودی روبروی کاناپه! (دوربین را روی کاناپه پرت می‌کند.)   ‌مهیار: تو چه کار داری به این کارها؟ زندگی‌تو بکن کپک زده.   مژگان: من زندگیمو بلدم قزمیت آغاسی، برو زنتو اندرز بده!...   مهیار: من زن ندارم به مولا...   مژگان: ته و توت کف دستمه، لاستیک قاچاق وارد می کنین! کافیه یه تک زنگ به دادستانی... اصلا خط بدم به رفیق‌های مافیایی‌ت، خودشون نفله‌ت می‌کنن، همین بدونن می‌خوای پول‌ها رو از طریق دفتر بابام پِر بدی کانادا...          مهیار ناگاه حمله برده که زن با لگدی ماهرانه به زیر شکم او ضربه زده و جیغ می‌کشد.   ‌مهیار: آخ ناکارم کردی اُزگل... تکواندوکاری؟   مژگان: دانِ هشتم موشان. چشماتو واکن دیگه جای سفت آب نپاشی.   ‌مهیار: خبه برو گمشو... تحفه...   مژگان: یه فوت کن تو مشتت خوب می‌شی. چندتایی کپی پاسپورت و فیش و فُرم و کوفت و زهرمار پیشم داری، پیله نشی برات پیک می‌کنم. (بیرون می‌رود.)   ‌مهیار: (در حالی که شکم خود را می‌فشارد لنگ لنگان از پی او) نه نمی‌خواد، اینجا پیک نکنی... ببین... وایسا...          بیرون رفته، در آپارتمان باز می‌ماند. لحظاتی بعد آبتین، جوانی با ظاهر عقب افتاده، به سیمای محمدرضا پهلوی با ردای تاجگذاری و تاج بر سر، از لای در سرک کشیده و با احتیاط وارد می‌شود.   آبتین: رویا خانوم...؟    در درگاهی بی‌حرکت می‌ماند. با  دگرگونی نور و صحنه صداهایی از منبع صوتی شنیده می شود.   ‌صدای سیا: دختر ناخدایی؟ باش. گرویی برت داشتم که بوآی دیوثت لنج رو با جنسام سالم برسونه اسکله. ولی بخوای برام دُم دربیاری مایه‌ش یه اردنگیه، بچه‌تو می‌گیرم می‌فرستمت لادست بوآت! س‌س خفه، گفتم خفه!... تنه‌لش غربتی...   صدای گریه منیر. رویا با مانتو و لباسی شیک آمده،  پشت میز نشسته و مشکوک موبایلی را وارسی می‌کند که ادامه صداها از بلندگوی آن شنیده می‌شود.   صدای‌منیر: (گریان) خدا، گردنُم می‌شکس ای تهرونه نمی‌دیدم... عینهو حلیم لهُم کِرده بعد می‌گه بیا!         رویا حیرت‌زده صدای موبایل را قطع می‌کند. رو به راهرو سرک می‌کشد.   رویا : استاد نژندی، مشغله دارید روز دیگه‌ای خدمت برسم.   صدای سیفونی برمی‌خیزد. سالنامه را از کیف درآورده روی میز می‌گذارد. موبایل را متعجب وارسی و سپس آن را در جیب شلوار می‌گذارد. استاد با پیراهن گلدار و ساسپندر سر می‌رسد.   استاد:  خانم رویا بی‌ریا؟   رویا : (برمی‌خیزد.) سلام استاد. (کارت شناسایی ارائه می‌کند.)   استاد: باز معاون سردبیر؟ شما جانشین بهاری؟ استدعا دارم... (اشاره به نشستن می‌کند.) حالا چرا این قدر جوانید؟   رویا: بله استاد؟   استاد: تلفنی بروز ندادید سن‌تون چقدره. (کارت را رها می‌کند.)   رویا: خیر استاد.   استاد: یه بند نگید استاد! در این وانفسای سال دوهزار و هجوم دوربین و مداربسته و ماهواره و مهپاره با "آی کیو" بالایی که دارید حالا چقدره؟   رویا: چی استاد؟   استاد: سن سرکار. دست بالا بیست و اندی بهار عمر!؟   رویا: بیست و نه.   استاد: باید پشت تلفن می‌گفتید، بی مسامحه.   رویا: برای مصاحبه...   استاد: من خانم‌های زیر سی به این غلامسرا راه نمی‌دم. مطلب واضحه؟ مبرهنه؟... یا مبهمه؟   رویا: من چیز نمی‌کردم ضروری باشه مشخصات سنی و...   استاد: (مسلسل‌وار) کافیه از بالاکنی موجودی فضول شما رو حین دخول به دخمه بنده ببینه و مقوله "میک آپ" به مدد رُژ و سایه و وسمه... و خر بیار و باقالی بار کن خانوم.   رویا: مگه ما چکار می‌کنیم استاد؟   استاد: مگه قراره برابر بالاکن‌های فضول کاری هم بکنیم!؟   رویا: نه جناب نژندی... ما فقط اینجا نشستیم داریم...   استاد: کجا؟ توی این مکان اقلیدسی، در قفای این هاله هالوژنی نور و در آینه بغل هم ظاهر منزه شما...   رویا: (دستی به سر و روی خود می‌کشد.) یعنی من ظاهرم... دستم انداختین استاد؟   استاد: حاشا، من با شما توی گود شوخی نمی‌رم... گرچه باستانی‌کارم اما در جوانی بریدم به گروه باله پیوستم.   رویا: نشنیدم، نگفته بودند...   استاد: تواضع و فروتنی بکسواد بیهوده‌س! حالا چی چی می‌خواید؟   رویا: هر چی... یا یه لیوان آب...   استاد: مقصود باز چه پرسش‌های نابی تُو چنته دارید؟   رویا: آها... خب چیز، راستش... رویٌه مرسوم در سالنامه...   استاد: سهونامه.   رویا: سالنامه استاد. نشریه تخصصی موسسه مطالعات اقتصادی...   استاد: آشناست! شاید اسمش به گوشم رسیده. سردبیر دبنگتون خوش سلیقه‌س‌...   رویا: مستحضرید... با وسواس حرفه‌ای... مقالات و مطالب واقعا چیز... دستچین...   استاد: باز موقعیت ممتازی برای رعنای بی‌ریایی به اندک سن شما!   رویا: رویا، رویا بی‌ریا. سپاسگذارم، البته من چندان چیز نیستم، بی‌تجربه نیستم استاد نژندی.   استاد: باریکلا، باز باید موند و در عمل دید. لاجرم هر چه وجنات والاتر، واقف‌تر به ابزارشناسی و مکلف به کشف رابطه دردمندانه شئی و انسان در موقعیت خاص.   رویا: چطور!؟   استاد: چای کمرنگ؟   رویا: ممنون می‌شم.   استاد: (فنجانی چای ‌آورده و تلنگری به سالنامه می‌زند.) مقالات جعلی، گزارشات کاذب... نه، من با‌مناسبت و بی‌مناسبت ضدم با این اعوان انصار نسناس.   رویا: سوتفاهم شده جناب نژندی...   استاد:  سردبیرتون تا حالا چند تا نشمه عوض کرده؟   رویا: ببخشید!؟   استاد: مردک هر از سالی تجدید فراش می‌کنه...   رویا: گمون نکنم استاد...!   استاد: سردبیر سالنامه باشی و سالی یکی!؟ لابد فصلنامه بود می‌شد فصلی یکی؟ ماهنامه بود ماهی یکی؟ روزنامه بود... بفرما کدخدا یکی، کدبانو یکی یکی!   رویا: باور کنید من اصلا...   استاد: گویا در این "اِن جی او" اتاق دنجی داره اسمشو گذاشته کانون نوگرایان اقتصاد!   رویا: این که شاید... بله خب البته...   استاد: اما نَقله نسوان نوگرا و اقتصادنادان به این اتاق رفت و آمدهای مشکوک دارند...   رویا: ببخشید شایعاته...   استاد: (بانگ برمی‌دارد.) زنهار، چه اسراری نهفته‌ در این لانه پلید!؟ چطور نواده بی‌ناموس تیمور لنگ، در کانونی مفسد نون توی کاسه سر خلق‌اله ترید می‌کنه؟   رویا: چیز شده، اشتباه شده... ایشون هرگز...   استاد: سرکار لطافت فرموده چایتون سرد نشه!          رویا مضطرب فنجان را برمی‌دارد و می‌نوشد. استاد سالنامه را برداشته برانداز می‌کند.   استاد: باز هم اصرار دارید به مصاحبه؟   رویا: اگر اشکال نداره در ابتدا...   استاد: ابتدا... (برشی لیمویی در فنجان او می‌چکاند.) چای چشیده رو گوارای وجود بفرمایید!            رویا مطیع، فنجان را برداشته، با اشمئزاز یک ضرب می‌نوشد.   استاد: از حرفهای سیخکیم دلخور که نشدین؟   رویا: (به سرفه افتاده) حرفهاتون؟... نه استاد...   استاد: (با ژست جنتلمنی دستمالی به او می‌دهد.) اینقدر به من نگو استاد دختر خوب... حالا بفرما گفتمان، گپ و گفت با من!   رویا: بله چشم. (موبایل را از جیب شلوار درآورده و دکمه ضبط را زده و در دفترچه‌ای شروع به یادداشت می‌کند.)   استاد: بنویس؛ عنوانم فعال اقتصادیه، ولی مستضعفم، کوخ نشین. بنگاه من همین غلامسرای چارمثقالیه، بی‌رخصتِ رایانه و چارت و چرتکه. البته دفتر و دستک و فیش و فاکتور و سایر آمار و نمودار رو کجا می‌گسترم؟ (با چشمکی به اتاق اشاره می کند.)   رویا: اتاق حسابدار...؟   استاد: اتاق نمودار!   رویا: استاد سالنامه ظاهراُ یک مصاحبه ناتمام با شما داشته...   استاد: توسط زن داداش... خانم بهار ... پارسال.   رویا: موضوع امسال قاچاق و تاثیرش در اقتصاد متکی بر نفت هستش...   استاد: (مسلسل‌وار) صحیح، باز دخالت تئوری‌پرداز منحط! بعد هم لوح تقدیر و سکه تمام عیار و اهدای حواله خودرو! (با فریاد) بابا نخواستیم این تقدیرنامه‌های کوفتی رو که به ریختن آب خزینه در ستون هزینه می‌مونه. پیام این بشر به نسل شما حتی پشت کامیون‌های کمرشکن سروده ‌شده: از عشق تو لیلی رفتم زیر تریلی! بعد سرسیلندر سردبیر کانون نوگرایان اقتصاد شما چی گریپاچ فرموده: ( با تورق تحقیرآمیز سالنامه) در ردگیری مافیای قاچاقلاستیک خودرو، نفوذ حلقه‌ای مشهوده که با واسطه‌‌بازی نبض بازار رو در چنگ گرفته و با اهرم سیاست چرخ تولید داخلی رو شکسته و غیره وذالک...   رویا: پس قبلا مطالعه فرمودین...؟    استاد: آخه یک کانون جعلق رو چه به حرفای گنده‌تر از دهنش؟   رویا: چیز نکنید استاد، کم لطفی نکنید، چالش‌های اقتصاد نیازمند جسارت بیان حقایق و گرایش جدی به...   استاد: (مابقی لیموی لهیده را لیس می‌زند.) آهسته آهسته، یخ شکن قلبمو با میخ نگاه پنچر نکن! اونم در این برهه خاصِ تخلیٌه تخیُل! می‌گیری منظور رو؟   رویا: بله...   استاد: من به زور نمی‌گیرم، رها می‌کنم.   رویا: (گیج) آها... ها؟...   استاد: تخیل رو باید به دامان زیبایی رها کرد.   رویا: یعنی؟... معذرت می‌خوام... در فعالیت‌های بنگاه اقتصادی شما...   استاد: نه نه، در زاویای منفرجه اتاق نمودار.   رویا: اما... راستش واردات بی‌رویه کالا شاخصی رو نشون می ده که تناسبی با...   استاد: احسنت، باریکلا، آفرین، علیرغم سن کمت گیراییت خوبه... زمینه خانوادگی...؟   رویا: در نتیجه‌گیری؟   استاد: نه، در گیرایی؟   رویا: (معذب لبخند می‌زند. زیر لب) چیز می‌فرمایید... مزاح می‌فرمایید جناب نژندی...   استاد: (نیم‌خیز می‌شود.) چایی؟ یا بریم سر اصل مطلب؟          رویا با اشاره سر و دست رد می‌کند.   استاد: (با فاصله‌ای مماس فنجان خالی را از جلوی او برمی‌دارد.) بازم کمرنگ؟   رویا: میل ندارم، ممنون.   استاد: (با تبختر پشت پیشخوان می‌رود.) تکرنگ می‌ریزم، الساعه. دبش و تکرنگ. (دو فنجان چای روی میز می‌گذارد.) می‌دونم چند وقته تُو اون خراب شده‌ای.   رویا: معذرت می‌خوام متوجه نشدم.   استاد: لایی نکش لطفا! حالا که کباده‌گیری با پرتاب یک تیر! ولی در مجموع لازم نیست تعصب به یک سردبیرِ لنگ و دم و دستگاهش که فرمود: (می‌خواند) پای زشتش شد هویدا... گفتی مجربی؟   رویا: در مطالعات چیز... میدانی کم و بیش...   استاد: چایی لب سوزه، پاشو تا سرد می‌شه، بریم یه چند نمونه نمودار نشونت بدم. (در مسیر راهرو مکث کرده و با دست تعارف می‌زند. رویا سردرگم، سالنامه را برداشته و برمی‌خیزد.) مبادا اون مایه دق رو با خودت بیاری!   رویا: آئینه دق!؟   استاد: منظور اون ردپای بز زنگوله‌پاست!          رویا سالنامه را رها کرده از پی او به اتاق می‌رود. نور و صحنه دگرگون ‌شده، بهار دوباره پشت پنجره برفی در پرتو چراغ چشمک‌زن ایستاده و بهادر مغموم روی کاناپه نشسته.   بهار : (زمزمه می کند.) ای گل تو زجمعیت گلزار چه دیدی؟ جز سرزنش و بدسری خار چه دیدی؟ رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت. غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی؟          صدای آژیر آمبولانسی که نزدیک شده. بهادر به سوی پنجره می‌رود.   بهار : لهستانش کرد! لنگه فیلم‌های مافیایی... یه تصادف و سر به نیست کردن رقیب...   بهادر: اون سیسیل هستش، مادرید نچ، مافیا نداره.   بهار : هر جا سرمایه نفوذ داره مافیا هم داره...          صدای آمبولانس دور می‌شود. صدای موسیقی کافه دوباره برمی‌خیزد.   بهار : اما من تو را می‌سرایم، برای بعدها می‌سرایم...   بهادر: بهار... برای این‌ شب‌ خاص‌... یک‌ هدیة‌ کوچک‌...‌ یعنی وقتی بیای اتاق..‌.   بهار : می‌سرایم چهره تو را و لطف تو را، کمال پخته‌گی معرفتت را...   بهادر: (انگشت برمی‌دارد به کشف) ملک الشعرایِ... بهار... سعدی؟   بهار : اهم‌م‌م... (سکوت) پله‌پله برمی‌شد ایگناسیو، همه مرگش بر دوش. (سکوت) لورکا.   بهادر: یک هدیه نقلی... می‌خوام بذارم‌ روی... بالشت‌ت‌.   بهار : طفلی آدم برفی... (ناگهان شکمش را می‌فشارد.) ا‌ی‌ی‌ی‌ دلم‌ به‌ هم‌ می‌خوره‌. گوشت‌ خوک‌ نبوده‌ باشه‌!؟   بهادر: چی می‌گی...؟ (مکث. بهت‌زده و پریشان و سپس با شیفتگی در چهره او خیره می‌ماند.) بهار، پسرهای ایران‌ کور بودند تو را ندیدند؟ (پنهانی از زیر تشک کاناپه جعبه کوچکی درآورده رو به او می‌گیرد.) این نقلی قابل تو رو نداره‌.   بهار : (دست بر جعبه‌ می‌ساید. نگاه او را می‌بیند.) نه‌. (دست پس می‌کشد.)     بهادر جعبه‌ را می‌گشاید. زنجیر طلایی را بالا می‌آورد. قلنبه‌ای طلا به‌ شکل‌ یک‌ قلب‌ درشت را در برابر او‌ آونگان می‌گیرد.   بهادر: قلب‌ یک‌ پرنده‌ تنها اِ... توی آشیونه... یعنی با آرامش می‌تونه برای تو بطپه‌.   بهار : زور نزن‌ شاعرانه‌ در کنی!          بهار قلب را در کف گرفته و بهادر زنجیر به دست گامی عقب‌ می‌رود. بهار‌ ضمن‌ برانداز جواهر کم‌کم از پی او رفته، اما‌ پس‌ از چند گام مردد می‌ماند.   بهادر: (بی‌حوصله‌ زنجیر را در مشت‌ جمع‌ می‌کند.) کسی بوده در ایران؟   بهار : (با تندی رو به او می‌چرخد.) چرا باید درست‌ همین‌ امشب‌ برف‌ بباره‌؟ من‌...   بهادر: نه‌. هیس‌س‌س‌... امشب‌ نه‌. (زنجیر را در برابر چهرة‌ او تکان‌ می‌دهد.)   بهار : (وانمود می‌کند هیپنوتیزم شده) آقازاده به اسپانیایی چی می‌شه سینیور نژندی؟          بهار به اتاق می‌رود. بهادر نیز پس از درنگی‌، چراغ را خاموش‌ کرده، به‌ اتاق می‌رود. موسیقی کف‌زدن‌ و پاشنه ‌کوفتن‌ها ریتم تندی می‌گیرد. ناگاه باد شدیدی پنجره ‌را می‌گشاید. صدای شکستن‌ شیشه. صدای جیغ هیستریک ‌بهار. بهادر هراسان‌ می‌آید.   ‌بهادر: نترس... پنجره‌ بود.           چراغ‌ را روشن‌ کرده، پنجره‌ را بسته و پریشان‌ بر کاناپه‌ می‌نشیند.‌ صدای هق‌هق بهار شنیده می‌شود.   بهادر: بهار من‌ نیومدم‌ اِ... رقیب‌ کسی باشم‌.   صدای‌بهار‌: (گریان فریاد می‌زند.) رقیبش‌؟... هرگز. نمی‌تونی هم باشی!           سکوت طولانی. بهادر سالنامه را از روی کاناپه برداشته ورق می‌زند.   بهادر: تو فقط نچ به او‌ فکر نکن‌، من چنان کاری بکنم چنان کاری بکنم که عاشق من‌ بشی. سی، قول می‌دم‌. (مکث) آقازاده؟ نه. بچه بودم آقام مُرد، استاد نژندی، اخویم، حق پدری بالای گردنم داره، خودش درس نچ هیچی، ولی مخارج تحصیل من رو... وقتی پیشنهاد تو رو داد... (به‌ سوی اتاق‌ رفته و از آستانه در با او صحبت می‌کند.) ببین بهار... مگه قصد پی اچ دی نداشتی؟ در این مادرید ادامه ‌می‌دی تا دکترا! شش ماه فقط اسپانیش بخون... سی، اینها هم بعضی‌هاشون مسلمانند، البته مسلمان معتقد. خلاصه اِ... یعنی آسون اُخت‌ می‌شی.   صدای‌بهار: به سلامتی گاو که نمی‌گه من، می‌گه مااا...   بهادر: (دو انگشت بر سر می‌گذارد.) گاو!؟ (با لبخند) نچ... همه که ماتادور نیستند! (می‌خندد.) چه بامزه‌ای تو! (شکلک گاو می‌سازد.) مااا...          خندان در را می‌بندد. صحنه دگرگون می‌شود. بارش‌ برف‌ قطع‌ شده‌ و پرتو مهتاب‌ از پنجره گشوده می‌تابد. ادامة‌ گفته‌های بهادر از منبع صوتی پخش‌ می‌شود، در حالی که طیفور روی کاناپه‌ نشسته و حلیمه‌ نیز در جای قبلی‌ قرار دارد و پردة‌ تور با وزش‌ باد به‌ اهتزاز درمی‌آید.   صدای‌بهادر: (پس از خنده‌ای) ازدواج من... آرزوی اخوی بود، خودش که ازدواج نچ، هیچی... وقتی من شدم مدیر ایجنتش در اروپا‌... سی، گردنبند بهت‌ می‌آد. ببین توی آیینه!..‌. نچ‌...‌ لباس‌ت‌ چروک‌ شد. (آرام‌) خوابی؟   طیفور: خوابی؟... شادوماد ازش پرسید خوابی؟   حلیمه : م‌م‌م‌...   طیفور: عروس خودشو به خواب زده بود، کسی هم که خودش رو به خواب زده هرگز نمی‌شه بیدار کرد. (سیگار می‌افروزد.)   حلیمه : (آنی‌ از پرشی عصبی تکان‌ می‌خورد.) خفه‌م‌ کردی بس‌ که از سر شب سیگار کشیدی... آخرش؟   طیفور: آخرش... در ناله و خِنج ملودی اسپانیایی نطفه فراموشی بسته شد.          مکث‌. صدای زوزه شغالی از دور.‌   حلیمه : حیفی طیفور، نذار بیشتر حروم شی... تو که غولی، عاقلی، چرا ازدواج‌ نکرده‌ی؟   طیفور: (با پوزخند) شنیدی فقط اقلیتی از مردها عقل دارند؟   حلیمه : (با هوشیاری چشم می‌گشاید.) آره، بقیه‌شون زن دارند! (در واکنش به خنده او) تو چی داری آدم‌برفی؟ نه عقل نه زن عقدی؟ از دار دنیا یه جیپ داری چادر و کیسه‌خواب پشتش بذاری آخرهفته‌ها پاشی بیای جواهرده؟ دیوونه‌ای...   طیفور: طرف می‌ره دیوونه‌خونه، می‌بینه یکی نشسته سرشو آروم می‌کوبه دیوار، می‌گه لیلا لیلا لیلا. می‌پرسه این چشه؟ می‌گن لیلا نامی بوده همدیگه رو می‌خواستن، بهش نداده‌ن این طوری شده، می‌ره زیرزمین می‌بینه یکی دیگه رو زنجیر کرده‌ن بالا پایین می‌پره هوار می‌زنه لیلالیلالیلا... می‌پرسه پس این کیه؟ می‌گن خب همون لیلایی که به اون ندادند، دادنش به این! (می‌خندد.)   حلیمه : (زیرلب) سر می‌کوفته دیوار می‌گفته لیلا لیلا... (به او می‌نگرد و نام بهار را بی صدا تکرار می‌کند.)   طیفور: غرور جوونیام می گفت؛ اگه قراره کسی با  تو باشه و عمری به دیگری فکر کنه بهتره که با دیگری باشه و عمری به تو فکر کنه!   حلیمه : غصه نخور، ایششالا یک عشق عمری گیرت می‌آد. یک عجوزه همچین... باکره!          حلیمه قهقهه زده و اشک از چشم می‌سترد. پشت پنجره سیبی که از ساقه به نخی آویخته، از بالا رو به پایین آمده و آونگان می‌ماند. حلیمه سیب را از ساقه کنده و نخ را تکان می‌دهد. ساقه و نخ بالا می‌رود.   حلیمه: س‌س‌س... صدامون بالا رفت. خاله بیدار شد. (سیب را می‌بوید. به نجوا) حالا اگه‌ طرف بگه‌ به والله تو عشق تموم عمرمی؟   طیفور: اذیت نکن حلیمه!   حلیمه‌؟ (سیب را به رو به او می‌گیرد.) مرگ من... حله؟   طیفور: (سیب را  می‌بوید.) عشق تنها حقیقت زندگیه، حتی وقتی به خوابت می‌آد.    حلیمه: شعار ول دادن راحته! بیا تا صبح برات حرفای شیک بزنم؛ عشق، حقیقت، فداکاری! آی زکی... (سیب را قاچ می‌کند.)   طیفور: غریزه عشقو تکه تکه نکنی، بی‌جا نثار نکنی، نمودش شوریدگی و شیفتگیه.   حلیمه: شفته‌گی؟ چه‌ شکلیه‌!؟ می‌دیدت‌ ذوق‌مرگ می‌شد‌؟ چشاش‌ برق‌ می‌زد‌؟ دهنش‌ این هوا وا می‌موند؟ فکر می‌کرد آسمون‌ وامونده‌ جرخورده‌ و فقط‌ تو یه‌ دونه‌ مرد ازش‌ افتاده‌ی پایین‌؟ با بوگند این سیگار پِهنت!؟          طیفور چهره‌ درهم‌ می‌کشد. سکوت   حلیمه : دیروقته‌، اینو بخورم می‌خوام‌ بخوابم‌.          طیفور برخاسته، وسایلش را از روی کاناپه برمی‌دارد.   حلیمه : گفتم داغ یه عشق عقیم به دلته مرهم دردت باشم، سرقفلی پاساژ گلوبندک پشت قباله‌م نیست بیخ گلوم گیر کرده باشی!   طیفور: گلوبندک!!؟ می‌شناسی آدم‌های اون راسته رو؟          سکوت. حلیمه بی‌آن که سربردارد نیمه سیب را بالا می‌گیرد.   طیفور: (سیب را می‌گیرد.) تو هم حیفی حلیمه. خوب بخوابی... شبونه برمی‌گردم تهران.          طیفور لنگ لنگان، به‌ سوی راهرو رفته، دستی به‌ وداع‌ بالا برده‌ و بیرون می‌رود. حلیمه به سوی کاناپه رفته و سالنامه را می‌گشاید. روی مطلبی متعجب می‌ماند. به‌ سوی تلفن‌ رفته‌ و شماره‌ می‌گیرد. منصرف شده گوشی را می‌گذارد. نیمه سیب را با برانگیختگی می‌بوید. با شوریدگی باز شماره‌ گرفته و نفس‌ عمیق‌ می‌کشد. پس‌ از لحظاتی...   حلیمه : الو ... آقا سیا‌ هستش‌؟... رد کن گوشی رو بهش‌. (مکث‌. با هیجان) سلام‌ سیا... نشناختی نفله؟... عیالِ مهی کیه؟ منم، حلیمه. آها، ‌ورِدلته؟... خب لحاف‌ رو بکش‌ سرش‌ بکپه‌ عنتر... (قهقهه‌ می‌زند.) پس‌ تو هیچی نگو من‌ حرف‌ می‌زنم‌. چیزه... می‌گم، کار و کاسبی‌تون خوب گرفته، اسم پاساژ گلوبندک رو گُنده نوشته‌ن توی یه مجله... موسسه؟ آره اسمش همونه... بابا... مشهور شدین ها... سیا... خواب‌تو دیدم‌. نه‌ که‌ فکر کنی... راستش‌... سیا، یادته اونوقتا زیر‌ گوشم‌ می‌خوندی عشق و علاقه زن الکیه، خشتکیه؟ زنگ‌ زدم‌ از گمراهی درت بیارم. حالا رفتی ولی اینو از من بشنو!... نه ببین چی می‌گم، خاک تُو اون سرت، قدر یه‌ ارزن‌، حتی یه سرسوزن‌ هم وفای زنها رو نشناختی... (مکث‌. گوش‌ می‌دهد.) تلویزونت روشنه یا...؟ این صدای ونگ ونگ‌ بچه‌س‌؟ (شگفت‌زده‌) آخ‌خ‌ سیا، آخرش‌ اون‌ لگوری پابندت‌ کرد؟ آخ‌خ... (لحظاتی لب‌ می‌گزد.) باشه‌، اینو بگم‌ قطع‌ می‌کنم‌... باشه‌‌... گوش‌ کن‌! (با فریاد‌) دِ گوش‌ کن‌ ازخودراضیِ عوضی... (با بغض‌) سیا سیا... چرا آخه؟ مگه‌ من‌ نمی‌تونستم‌؟ مگه من چه‌م‌ بود بی‌وجدان؟ من می‌خواستم‌ خودم‌ بابات‌ کنم، دلم‌ می‌خواست‌ خودم‌ برات‌ بچه‌ به دنیا بیارم عزیزدلم..‌.         گریه امانش‌ نمی‌دهد. گوشی را می‌گذارد. با طنین موسیقی جنوبی، صحنه دگرگون می‌شود. منیر کنار پخش‌صوت ایستاده. سیا، با لباس‌ خواب‌، در حالی که‌ تلفن‌ بی سیم را در دست دارد از اتاق می‌آید.   سیا  : چه‌ وقت‌ِ دنبک و دمامه‌؟ خاموش کن بچه‌ خوابه‌.   منیر : اِی کی بید؟   سیا  : واسه چی پاشدی از رختخواب؟ دیدی که، غریبه‌ نبود، عیال‌ِ مهی بود.   منیر : (پخش صوت را خاموش می‌کند.‌) خیر باشه! سه‌ِ نصبه‌ شو‌!؟ مغُزم خو عیب نداره.   سیا  : رودرباسی نکن، صاف بگو خالی می‌بندی.   منیر : خو یه‌ جور جلفی با مو‌ گپ‌ زد. دلم آشوب کِرد، نه سلامی‌ نه علیکی!   سیا  : با تلفن کارتی با یه مکافاتی از توی زندون زنگ زده؛ بشینه باهات هره کره کنه؟ (پس‌ از درنگی) ریخته‌ بود به‌ هم‌، شوهرش نرفته ملاقاتش. زنگ هم زده خونه، نبوده‌.   منیر : آق مهیار؟ کجان پس‌؟   سیا  : چه می‌دونم‌ کدوم گوریه. (مکث‌) زنکه جاعل هی زنجموره می‌کنه، گمونش‌ پای یکی در میونه‌.   منیر : یه‌ زن‌ دیه‌!!؟ آق مهیار!؟   سیا  : خب مَرده، بشینه سماق بمکه؟   منیر : ووی بخت‌ سیات‌ سهیلا! خو ای بدبخت گناه شوهرش گردن گرفته.   سیا  :  معلوم نیست، بالاخره مجوز جعلی به اسم کی بوده؟   منیر : وی... سیل کن تهرونیا! تو شریکت زن‌بازه، سی چه ناموست می‌سپردی دسش‌؟   سیا  : (با پرخاش‌) کی دست‌ او سپرده‌مت زر می‌زنی؟   منیر : (با نجوا) ش‌ش‌ش‌... پارسال تاوسون‌ نبی؟   سیا  : بگیر بکپ، خواب‌نما شده‌ی...   منیر : ... که واگشتی، ما موندیم‌ ویلاشون‌ جواهرده؟   سیا  : اون‌ وقتها که... خب که چی‌؟ کارم‌ تُو بازرگانی... تُو گمرک بیخ‌ پیدا کرد، یارو حق‌العمل کار گمرک می‌خواست جنس‌ها رو بالا بکشه... مجبور شدم‌ تیز برم بندر‌. تازه‌ تو موندی پیش‌ همین‌ سهیلا.   منیر : بیچاره سهیلا... تف تُو ذات بی‌انصافت دنیا...   سیا  : حالا دیگه‌ بسه‌ نصفه‌ شبی مُنیر. بچه‌ یه‌ ونگ‌‌ونگی کرد خوابید، تا بدعنق‌ نشده‌ تو هم برو بخواب‌.   منیر : (به‌ سوی اتاق‌ خواب‌ می‌رود.) په خوت‌ نمی‌خوسی؟   سیا  : اگه این گودزیلا یه وقت باز از زندون زنگ زد امشبو به‌ روش نیاری ها.   منیر : نچ، نه.   سیا  : نه و آزار، بشنوم دندوناتو‌ خُرد می‌کنم‌ ها!   منیر‌ : چش‌ش‌ش، نه‌ که‌ مو‌ خرُم‌ نمی‌فهمُم‌!!‌... ( در حال رفتن به اتاق) هی خواهرِ جونی، سی خاطر زندگیت هی خُوت زدی به خری... هی سهیلای سیابخت...   سیا  : (در اتاق خواب را می‌پاید و‌ چند گام‌ دورتر با تلفن‌ شماره‌ می‌گیرد. پس‌ از لحظاتی، به‌ نجوا) الو... منم‌ سیا، کجایی کینگ‌کونگ؟... این‌ دختره‌ تاول آمارم رو گرفته مهیار، کم‌ مونده‌ بود منیر بفهمه... پیچوندم گفتم سهیلا عیال تو بوده...  از همون پیش‌شماره جواهرده... مگه‌ نگفتی مونیتور کردی زیگیل یکی دیگه‌س‌؟... اِ!؟ نه...؟ حلیمه رو طعمه گذاشتی سر راه طیفور؟ عجب خرخاکی‌ای هستی تو! از این ور با رویاهه معاون جدیدش طرح نامزدی ریخته‌ی از اون ور... ولی پارسال بیخود گذاشتیم قسر دربره... خب سربراه نشده دیگه، باز لو داده، حلیمه مجله شو دیده... چه فایده؟ گیرم به بر و بچ شمال سپردی یه گوشمالی مَشتی... (گوش‌ می‌دهد.) باشه، ده صبح، دم گلوبندک... خب بنال ببینم چی می‌گی کینگ‌کونگ‌؟... (چهره در هم می‌کشد.) بابا خیلی ولدالزنایی. ما انگشت رو هر دکونی می‌ذاریم تو خبر داری... نکنه تُو موبایل من هم میکروفن کار گذاشتی؟... ای دهنتو ... هیچی، می‌گم باشه، یه‌ دهنه‌ دکون هم مال تو... (راهرو را پاییده، چراغ  را خاموش می‌کند.) خلاصه من نمی‌دونم تریلیه، کمرشکنه، هر چی راسته‌ کارشونه... تخم‌سگا که تخصصشونه... ببین مهی من و تو فقط ناموسمون از هم سواست رکب بزنی رفاقت‌ و برادریمون‌ دریده‌ میشه‌ ها...          با صدای دکمه قطع تماس نور می‌آید. اکنون روی کاناپه که به شکل تختخوابی درآمده، هیکلی باند‌پیچی شده دیده می‌شود که فقط چشمانش پیداست. صدای هیاهوی جمعیتی که محو می‌شود. زن و مرد مسنی دو سوی تخت نشسته‌اند. زن با تانی بر مچ دست چپ بیمار نوار سه رنگ پرچم می‌بندد و دستش را مادرانه می‌بوسد و اشک می‌ریزد. مرد در سوی دیگر، دعانوشته‌ای می‌بوسد و بر پیشانی ‌ساییده و بر کتف راست بیمار سنجاق می‌کند. لحظاتی بعد زن در سوی دیگر، عکس کارت پستالی دکتر مصدق را بر سینه باند‌پیچی شده بیمار الصاق می‌کند. لحظاتی بعد مرد با کندی، از جیبش تصویر آیت الله کاشانی را درآورده و سمت چپ سینه او الصاق می‌کند. پیرزن نوار پارچه‌ای با عبارت "نفت باید ملی شود!" را آهسته دور پیشانی بیمار می‌بندد. پیرمرد تسبیحی درآورده بوسیده و دور گردن بیمار می‌اندازد.   پیرزن: آخ... جان دلِ مادر، الهی بشکنه دستی که تُو تاریکی شب تو رو به این روز انداخت.   پیرمرد: پسرم، شب، ظلمات، جاده و گردنه مارپیج، آخه احتیاط هم شرط عقله باباجان.   پیرزن: حیفِ نام مرد، یه مشت لات الواتِ لش و لمپن... کو آیین؟ کو قانون؟ خدا بزنه به کمر یکی یکی‌تون!؟   پیرمرد: قضا و قدره، تصادفه پسرم، پیش می‌آد. نذر کردم کربلا؛ خوب می‌شی انشاالله...   پیرزن: بی‌غیرت‌ها، بی‌حمیٌت‌ها، حروم‌خورها! سی تیر سه تا تبرگردن قلچماق بریزن سرِ یه دختر چهل کیلویی؟ سه تا شعبون بی‌مخ چارق به پا بیفتن به جون یه چارقد به سر؟ بگیرنش گرد لقد و زنجیر و پنجه بُسک؟ دستتون قلم بشه به حق پنج تن.   پیرمرد: صبور باش باباجان... صبر درخت تلخیه اما میوه‌ش شیرینه! غرض مرضی در بین نبوده پسرم، بینوا راننده، یحتمل ترسیده، گریخته! البته که رضایت می دیم. (رو به آسمان) ما که راضیم به رضای تو...   پیرزن: چیه هی هیچ‌چی نگو هیچ‌چی نگو!؟ با گوشتِ کیلویی خداتومن دختر بزرگ کنی با خون دل، جماعت گنده‌لات جاهل و اوباش، هجوم بیارن بندازنش روی سنگفرش پیاده‌رو؟ شهر هرته دیگه.   پیرمرد: اللهُ غفوراٌ رحیم.         صدای دستگاه ضربان قلب. با دگرگونی صحنه و نور سیا در موقعیت صحنه پیشین، تلفن به دست.   سیا :  نکنه تُو موبایل من هم میکروفن کار گذاشتی؟ (راهرو را پاییده، چراغ  را خاموش می‌کند.) من نمی‌دونم، پیچ‌های مسیر تهرونه، سرِ گردنه‌س، نیش‌سپر تریلیه، سقوط ته دره‌س، هر چی... تخم‌سگا که تخصصشونه... ببین مهی من و تو فقط ناموسمون از هم سواست، رکب بزنی رفاقت‌ و برادریمون‌ مادرید‌ میشه‌ ها... (دکمه‌ قطع‌ تماس‌ را می‌فشارد.)   منیر: (باز می‌آید.) آق مهیار رو پیدا کردی؟   سیا : چرا کپه مرگتو نمی‌ذاری بخوابی؟   منیر: دلنگرونم نه!   سیا : تو رو سنه‌نه لگوری؟   منیر: هوو... سیا‌ مو‌ یه‌ چی می‌گُم‌، خاک‌ ننه‌ت نفهمند ما می‌دونیم‌.   سیا : (بهت‌ زده‌) مگه ما چی می‌دونیم!؟   منیر: (بین شست و سبابه را گاز می گیرد.) استغرالله از ای تهرون... روم سیاه‌، نمی‌تونم بگُم، اسرار‌ زنونه‌س.   سیا : چی شر و ور می‌گی نصفه‌ شبی؟   منیر: سهیلا...   سیا : گودزیلا ؟ چیزی گفته؟ درست‌ حرف‌ بزن‌ ببینم.   منیر: (پس‌ از درنگی) شما مردها پاش‌ بیفته‌ از شمر بدترین‌.   سیا: نگو شمرم زنش سیرش نمی‌کرده؟   منیر: مُو از سیری گشنگی گفتم؟   سیا : برو بخواب‌ حال نداری! زن‌ باس جَنم داشته باشه‌ شوهر نیگرداره‌. هی می‌لمبوند. خیگ نی انبونه.   منیر: خو ننادی بگُم‌، چاقیش ناخوشی بود افتاده بود تُو جونش‌، مریضی..‌.   سیا : (از زیر کاناپه بسته زرورق‌پیچی درآورده و تکه‌ای از مواد محتوی آن را کنده و می‌بلعد.) مرضش چی بود؟ یه نون سنگگ رو درسته نمی‌تونست قورت بده؟   منیر: حیا کو. همه جونش عفونت بید.‌ هووه... دکتر شش ماه پیش نوشت خون بده.   سیا : خونِ چی چی؟   منیر: خون خون! آزمایش خون!   سیا : بسه دیگه، حالمو به هم نزن.   منیر: نه والا، اچ آی چیزه دیگه...   سیا: چی؟   منیر: سی؟... دی؟... ها... ایدزه، ایدزه‌ خو.   سیا : (بر سر خود می‌کوبد.) یا... امام زمان! ایدز!؟   منیر: اَیِ راسته آق مهیار پیِ ای زن او زنه، نه په راسته، خو ایدزه. (مکث) اصلا مو چه می‌دونُم؟ ازشون‌‌ خبر داشتم‌ تا امشو؟   سیا : خناق بگیر قرمساق...(ناگهان به سوی او مشت پرتاب می‌کند.) ببر زبون‌تو که دائم به شرٌه... (هجوم می‌برد.) دک و دنده‌تو خُرد کنم حرف خشتکی از خودت درنیاری...   منیر: (با جیغی کوتاه جاخالی داده و می‌گریزد.) ارواح خاک ننه‌ت... خداگواهه هوار می‌زنُم همساده‌ها بریزن...   سیا : دهن‌گاله صد دفعه نگفتم سرت تُو کار خودت باشه؟ ها؟ گفتم یا نگفتم؟   منیر: غلط کِردم... تونه علی نزن، بچه خُوَه... آی‌ی‌ی...          زن به راهرو گریخته و مرد می‌زند و تعقیب می‌کند. زن به اتاق پناه می‌برد. در کش و قوس کتک‌کاری هرازگاهی دیده می‌شوند. صدای جیغ خفه زن، یک سیلی. صدای نق و نوق بچه. صدای کوبش خفه مشت و لگد.   منیر: گه خوردم، خاک ننه‌ت نزن... آی‌ی‌ی‌ی دسُم شیکس لا‌مروٌت...          صدای زن خفه می‌شود. گویی دست بر دهانش نهاده. دمی بعد سیا در آستانه در ایستاده.   ‌سیا: س‌س... نفس بکشی نفس‌تو می‌بُرم سلیطه. دختر ناخدایی؟ باش. گرویی برت داشتم بوآی دیوثت لنج رو با جنسام سالم برسونه اسکله. ولی بخوای برام دُم دربیاری مایه‌ش یه اردنگیه، بچه‌تو می‌گیرم می‌فرستمت لادست بوآت! بعد ببینم ناخدا خِدر با یه لنج توقیفی شیکم ده سر عائله رو با چی سیر می‌کنه!؟ س‌س خفه، گفتم خفه!... تنه‌لش غربتی...    در اتاق را می‌بندد.   صدای‌سیا: (نجواگونه) حالا بیا بخواب. با توام منیر. پاشو بیا اینجا تا نمالوندمت!   صدای‌منیر: (گریان) خدا، گردنُم می‌شکس ای تهرونه نمی‌دیدم... عینهو حلیم لهُم کِرده بعد می‌گه بیا!   صدای‌سیا: ننه من غریبم در نیار. کجات درد می‌کنه بیار؟   صدای‌منیر: مُو تمکین نمی‌کُنم ولم کو...   با دگرگونی نور صدا محو شده و رویا از اتاق بیرون جسته، پریشان و عصبی با چند صفحه کاغذ فشرده در چنگ. پس از درنگی کاغذها را رها می‌کند. استاد با چند کاغذ دیگر در دست می‌آید.   استاد: هیچ بنی‌بشری در هفت اقالیم تا به حال همچین نموداری نه دیده نه شنیده... پس چرا پراکنده‌ن اینا...؟          رویا با مشت گره شده میخکوب مانده. استاد چمباتمه زده کاغذها را یکی یکی برمی‌دارد. صدایی مشکوک ساطع می‌شود. نگاهشان تلاقی می‌کند.   استاد: کاغذ بود جر خورد... (مکث. گویی اتفاقی نیفتاده) اینا قفل درِ سقاخونه‌س، نه مطالب سردبیر مهمل‌تون!   رویا :  سردبیر ما صد شرف و عزت داره به... (وسایلش را جمع می‌کند.)   استاد: (قاطع) هیس‌... من که می‌دونم اون جرثومه با چه ترفندی تو رو چسان فسان فرستاده سراغ من!؟ باز سفیر حُسن‌نیت و ابراز ارادت. زکی خیال باطل! گمونش منم لنگه خودش مقابل خانمها لنگ می‌زنم، لُنگ می‌ندازم. خیر، تیر فتنه‌ت توی قلب من فرو نمی‌ره. طیفورخانِ سردبیر اول گفتمان پیامک بفرسته که تو دست بکنی موبایل از جیب شلوار دربیاری؟ که چی؟ که رادیاتور بنده از بهر عشق تو آید به جوش؟   رویا : (با بهت موبایل از جیب بیرون می‌آورد.) من دست بکنم موبایل دربیارم که شما...؟ واقعاً که... خدا روح هر چی چیزه، بیمار روان نژنده شفا بده.   استاد: (مُتغیر) برید بهش بگید... برید بهش بگید گیرم من یه کم وراجم، لات‌های گلوبندک دو ماه گروگان نگرفته‌نم با شیشه عطر استمالت بشم حالا با زنبارگی جبران کنم!   رویا : فعلا این شمایید که... ها ها اتاق نمودار! وقاحت داره واقعاً...   استاد: (با فریاد) بگو مصاحبه با من رو به خواب ببینه. بی‌جا می‌کنه اعتبار منو خرج جریده مشعشعش کنه. (با پوزخند) به شرطی سرکار بتونی این لفظ مشعشع رو تکرار کنی!          رویا در حال خروج خشمگین مکث کرده، موبایل را درآورده و صدا را پخش می‌کند.   صدای‌استاد: ... بگو مصاحبه با من رو به خواب ببینه. برید بهش بگید من مدتهاست مُخم تکون خورده، استمالت مستمر هم شده‌م پس با من بی حیا درنیفته! (قهقهه می‌زند.)   رویا : دفعه بعد که تصمیم گرفتین ترهات ببافین لطفا مستدل ببافین!... یک ساله معاونشم، چند ماهی بعدِ این که گروگانگیرها دست بسته و زخمی تو بیابون رهاش کردند، حالا می‌فهمم چرا گوشه‌نشینه! زخم خورده شایعات شماست‌. لنگی پا که نقصان نیست، از قضا برازندگیشه! خسران سوداگری امثال شماست که توشه مردم رو به توبره می‌کشین و سیرمونی ندارین. (موبایل را خاموش می‌کند.)   استاد: دیگه جاسوس مونث سر راه من می‌ذاره؟ ضبط؟ شنود؟ خدا به سر شاهده... یک کلمه جایی درز کنه تار و مارش می‌کنم، خان و مان و موسسه‌شو به باد می‌دم... من نمونه یک بازرگان منزه‌م، اخلاق‌مدار، متعهد ... بابا من دو ساله فقط لنگ یه فیشم برم حج!   رویا: گیرم گربه هم عابد شد!   استاد: ازت شکایت می‌کنم، عارض می‌شم، بلاشک.   رویا : (در دم خروج) شکایت هم راه کسب شهرته... مخصوص فسیل‌های روان‌پریش... مرده‌شورت رو ببره با اتاق نمودارت! (بیرون رفته و در را پشت سر می‌کوبد.)   استاد: (غرولندکنان) رقیب لنگه نقصان نیست؛ برازندگیشه، حالا ما یه بی‌اختیاری بواسیری داریم نقصانه...! (از پی او می‌رود.) می دونم از چی می‌سوزه! که معاون اسبق، لعبتِ فتانه و عافیت‌طلب‌شو عروس صادراتی فرستادم رفت... بذار حالا هی مادرید برف بباره تا آدم‌برفی اینجا جیگرش خون بشه...          بیرون رفته، در باز می‌ماند. با تغییر صحنه، آبتین به سیمای محمدرضا پهلوی با لباس تاجگذاری  و تاج بر سر، از لای در سرک کشیده و با احتیاط وارد می شود.   آبتین: رویا خانوم...؟ خانوم بی‌ریا؟ آبتینم همسایه‌تون. در خونه تون باز بود... بزک و لباس سریال تازه‌مو دیدین؟ بابا می‌دونم تنهایید بابا مامان رفتند زیارت... سروصدای مشکوک شنیدم... خانم بی‌ریا؟         در میانه هال ایستاده. مکث. با تلفن خود شروع به تصویربرداری از اطراف کرده، عقب عقب رفته و در اتاق خواب از نظر ناپیدا می‌شود. باز می‌آید با روسری زنانه ای که آورده و می‌بوید. صدای لخ‌لخ دمپایی. به اتاق پناه می‌برد. مهیار که همچنان شکمش را گرفته خمیده وارد شده و به اتاق می‌رود. در همین حین تلفن روی کاناپه زنگ می‌خورد. مهیار به آستانه در اتاق آمده و گوش می‌دهد.   صدای‌رویا: مهیار، گلم... انگار خوابی عزیزم. از موسسه دراومدم، می‌رم با استاد نژندی فعال اقتصادی معروف مصاحبه کنم. راستی... نمی‌خواد کسی چیز کنه، سرکتاب باز کنه! به دلم برات شده با تو خوشبخت می‌شم ماه من... بای بای.   ‌مهیار: (با خود) اروای خیگت... ماهت بودم که گنجه رو قفل نمی‌کردی. چی توش قایم کردی من محرم نیستم ببینم؟          در مشت خود می‌دمد. خمیده و نزار به سوی سکت رفته و آن را بر سر امتحان می کند . تلفن دستی روی کاناپه دوباره زنگ می‌خورد. مهیار به سوی تلفن می رود که ناگهان با آبتین که پاورچین از اتاق بیرون آمده و به سوی در می‌رود مواجه می‌شود. هر دو رخ در رخ میخکوب می‌مانند. تلفن روی بلندگوی پیغام‌گیر می‌رود.   صدای‌رویا: مهیار، انگار خوابی عزیزم.  اوضاعم افتضاحه. مصاحبه مزخرفی داشتم. از موسسه هم زنگ زدند گفتند دیشب واسه سردبیرمون اتفاق بدی افتاده. برم ببینم چی شده... راستی... این خانم جنوبیه و شوهرش کی بودند روی حافظه موبایلت؟          صدا فید می‌شود. با دگرگونی صحنه، پیرزن و پیرمرد دوباره دو سوی بیمار باندپیچی شده نشسته‌اند. پیرمرد قرآن در دست زمزمه می‌کند. پیرزن دانه پرتقالی بالای سر بیمار می‌‌گذارد. از رادیو موسیقی پخش می‌شود که ناگهان از میانه تصنیف قطع می شود.   صدای رادیو:الو الو اینجا تهران، مردم خبر بشارت‌آمیز، چند دقیقه دیگر سرلشکر زاهدی نخست‌وزیر، پیام شاهنشاه رو برای شما قرائت می‌کند. مصدق خائن فرار کرده است. هزارون نفر را در تهران امروز مصدق خائن به مسلسل بسته است. مردم شهرستانها من که با شما سخن می گویم میراشرافی نماینده مجلس شورای ملی هستم. مردم، امروز در تهران ملت قیام کرده و خانه مصدق و روزنامه اطلاعات و روزنامه کیهان را آتش زده‌اند. مردم حسین فاطمی را قطعه قطعه کرده‌اند...           پیرزن رادیو را خاموش می‌کند.   پیرزن: نفت، نفت... نفرین بهت. ملی کردنت نفس جوونامونو گرفت!           صدای دستگاه ضربان قلب بیمار با صفیر ممتدی ادامه می‌یابد. با دگرگونی صحنه، بهار در تاریکی ایستاده و لکه نوری بر چهره‌اش می‌تابد.   بهار   : سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند، بر نرده مهتابیش خمیده، سبز روی و سبز موی، با مردمکانی از فلز سرد. سبز تویی که سبز می‌خواهمت...   طیفور: (در تاریکی نشسته که هر از گاه نوری بر چهره‌اش می‌تابد. سالنامه را بر زانو دارد:) این سرزمین مدام در معرض تاخت و تاز بیگانه و چپاول امرای بی‌کفایت عهد کهن بوده و در عصر مدرن گنج گسترده نفتش رو سلطنت کودتا به توبره کشید و نانی بر سفره‌اش نگذاشت... (سالنامه را می‌بندد.)   بهار   : وقتی ناپدید شدی، پلیس حدس های مختلفی زد تا شبی که دفتر سالنامه غارت شد و نسخه‌های آماده پخش سوخت. تازه مافیای قاچاق کالا مطرح شد. مدتها تلفن مشکوک داشتم. تهدیدم می‌کردند. دو ماه تحت فشار خانواده بودم، ناچار شدم به مهاجرت.   طیفور: به واسطه همون بازرگان بانفوذ؟ که بشی عروس برادرش؟   بهار  : خودت منو فرستادی تو حلقوم دیو... نژندی دیوانه.   طیفور: هدفم افشای این آفت‌های اقتصاد بود. کار بود... فرستادم باش مصاحبه کنی نه که...   بهار: متاسفم، قرار بود فقط ازدواج مصلحتی باشه... نمی‌دونستم...            سکوت. با گذر نورها بر چهره طیفور و صدای عبور ماشین‌ها ، آشکار می‌شود که پشت رل نشسته و در حال رانندگی است.   طیفور: می‌خوام تُو رخت عروسی ببینمت.   بهار‌  : اونی که نباید می‌دید؛ دید.   طیفور: عکسِ تکی از خودت تُو اون لباس.   بهار‌  : عروس صاحاب داره، محرم داره.   طیفور: الان که خوابه، تو هم خوابی.   بهار‌  : نمی‌باس حتی به خوابم می‌اومدی.   طیفور: همینم ازم دریغ می‌کنی بهار؟   بهار‌  : بذار برم زندگیمو بکنم. دیگه به خوابم نیا طیفور.   طیفور: جان طیفور... گوهر زیبام... این خوابِ اولین شب غربتته پاره دلم.   بهار‌  : من ناله کردم.   طیفور: به خواب دیدم...   بهار‌  : در من رغبتی نبود...   طیفور: آخ...   بهار : من چه شکلی‌ام توی خواب تو؟   طیفور: همون طور که همیشه می‌دیدمت، با گونه گل‌انداخته زیبات، با وقار همیشگی ته چشمات، با لبهات که با لطافت به خنده باز می‌شد.   بهار‌  : شرمساری هم توی نگاهم هست؟   طیفور: شرمساری خودخواهی منه اگه از ضمیرم به این خواب تحمیل بشه. تو سزاوار شرمساری و نکوهش نیستی پونه کوهی.   بهار‌  : من صبوری نکردم.   طیفور: من هم بی‌تقصیر نبودم. منو از خوابت برون و با آرامش بخواب بهار من، تو الان نطفه‌ای در زهدان داری.          بهار می‌چرخد. اکنون شکمش به شکل محسوسی برآمده. طیفور در برابرش زانو می‌زند.   بهار‌  : بابا برفی نازنین من... آدم برفی...   طیفور: آدم برفی‌ها هرگز به بهار نمی‌رسند. بخواب، بازم بخواب، آروم بخواب.   بهار‌  : من چرا نمی‌تونم تو رو خواب کنم؟ جیپ رو بزن کنار، دیگه نرون و نذار هیچ تریلی و کمرشکنی بهت نزدیک بشه. یه جای امن پیدا کن و دمی چشم ببند. آفتاب که زد جاده رو بگیر تا می‌رسی به شهر، برو محله‌مون، ته همون کوچه بن‌بست، نگاه کن به قاب اون پنجره خوشبخت، به یاد بیار روزها و ساعتها که پشت اون پنجره، زندگی زمزمه کردیم و زیبا...          با تابش دو نور کورکننده و صدای گوشخراش تریلی که به صدای کشیدن ترمز و تصادف می‌انجامد، طیفور فریاد خفه‌ای می‌کشد. نور متعادل شده و اکنون بهار نشسته بر کاناپه دیده می‌شود و طیفور که پیش پای او خوابیده است.   بهار   : بخواب آدم‌برفی نازنین من، بخواب تهِ تاریکی بی‌مهتاب درٌه‌های این جاده مارپیچ. طیفور فرهیخته من، حالا تو هم منو از خوابت برون، آروم بخواب ساربان ‌راه‌های بی‌نشون، غریب کاروانسرای ساربان‌کُش، طیفور باوفا حالا بخواب بخواب...         در صدای خروسی که می‌خواند طیفور چون جنین در خود می‌چمد. بهار، سفیدپوش سر بر پشتی کاناپه نهاده و در ترنم ملودی عاشقانه‌ای هر دو به خواب می‌روند.                                                                                                                                                و تاریکی...                                                                                               پاییز 86/ پاییز 89        این نمایشنامه به کارگردانی نویسنده در آبان ماه هزار و سیصد و نود در تالار قشقایی تئاتر شهر به روی صحنه رفت. هنرمندان زیر در این اجرا مشارکت داشته اند:       بازیگران به ترتیب ایفای نقش: کورش سلیمانی، رویا بختیاری، شمسی فضل الهی،علی گلزاده، نوید نوروزی، ریحانه سلامت، بابک سعیدیان، سروش طاهری، آناهیتا اقبال نژاد، هومن کیایی، فقیهه سلطانی، پوریا رحیمی سام، کاظم هژیرآزاد، شیدا خلیق، محمد اشکانفر و علی بی غم.    گروه کارگردانی: رامین اکبری، اسیه فرهادی توسکی، میلاد خرمنبیز، نورالدین حیدری ماهر   طراح لباس: سمانه حسینی   طراح پوستر و بروشور: سرور یزدی   طراح بنر تبلیغاتی: محمد بقایی روابط عمومی: ساناز سیداصفهانی   عکاس: سروه تیمن   آهنگساز و خواننده: اصغر وفایی   نوازندگان: تومیک تارویردیانس، پیوند حیدری، رضا صفهانی، وحید امدادی، الهام احمدی    مدیران صحنه: ساناز رحمانی- فرهاد مقدم   گروه صحنه و لباس: مریم نورمحمدی، محمد بقایی، نسترن شاهسون،    شیرین کاشفی، حبیب خرم نژاد، مجید اقبالی                        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 19:49  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

نمایشنامه ی شیری که می غرید


نمایشنامه: شیری که می غرید     شیری‌ که‌ می‌غرید     (نمایشنامه‌ ترکیبی‌ زنده‌ و عروسکی‌)                         نوشته‌ : ناصح‌ کامگاری‌                                 شخصیتها : ـ اولی‌، ـ دومی‌،   مرد یا زن‌، پیر یا جوان‌، با لباس‌ها و گریم‌ متعارف‌ دلقک‌ها. عروسک‌گردان‌ نیز هستند. عروسک‌ها :   شیر، شکارچی‌، مدیر سیرک‌، آرایشگر، راننده‌، مدیر هتل‌، خیاط‌ و اجراکنندگان‌ برنامه‌های‌ سیرک‌.                   صحنه‌ : فضایی‌ خالی‌، با نیمکتی‌ در وسط‌ صحنه‌.   اولـی‌   : (وارد می‌شود. چوبی‌ بدست‌ دارد که‌ بادکنکهای‌ باد شده‌ به‌ نوک‌ آن‌ آویخته‌اند. می‌خواند :) بادکنک‌ آی‌ بادکنک‌، از همه‌ رنگ‌بادکنک‌، خپل‌ مپل‌ رنگارنگ‌، سبز و سفید و قشنگ‌، بدو که‌ ارزون‌ شده‌، آتیش‌ به‌ خرمن‌ شده‌ ...(خمیازه‌ می‌کشد.بادکنک‌ها را به‌ نیمکت‌ آویخته‌ و دراز می‌کشد.) بیا که‌ چوب‌ حراج‌ زدم‌ به‌ مالم‌، از بس‌ بادکنک‌ فوت‌ کردم‌ حال‌ ندارم‌ ...(می‌خوابد.)   دومـی‌   : (وارد شده‌ و به‌ سوی‌ بادکنک‌ها می‌رود. اما همین‌ که‌ دست‌ دراز می‌کند، صدای‌ خروپف‌ اولی‌ او را می‌ترساند. این‌ عمل‌ چند بار تکرارشده‌ و صدای‌ خروپف‌ هر بار بلندتر می‌شود. رو به‌ تماشاگران‌:) این‌ دیگه‌ چه‌ جور خروپفیه‌ ؟ خروپف‌ این‌ جوری‌ شنیده‌ بودیم‌.(صدای‌ خروپفی‌ را تقلید می‌کند.) این‌ هم‌ یک‌ نوعشه‌. (با صدایی‌ مقطع‌ خروپف‌ می‌کند.) بعضی‌ها هم‌ اینطوری‌. (با صدایی‌ سوت‌مانند) اما اینطوری‌ ... (با صدای‌ بلند و وحشتناکی‌ خروپف‌ می‌کند. اولی‌ از خواب‌ پریده‌ و از نیمکت‌ پایین‌ می‌افتد. دومی‌ بلافاصله‌ یک‌سوت‌ سوتک‌ آژانی‌ به‌ دهان‌ گذاشته‌ سوت‌ می‌کشد. سپس‌ دفترچه‌ جریمه‌ای‌ را به‌ نشانه‌ جریمه‌ کردن‌ به‌ دست‌ می‌گیرد.)   اولـی‌   : (سراسیمه‌) چیه‌، چیه‌، چی‌ شده‌ ؟   دومـی‌   : (می‌نویسد.) خوابیدن‌ روی‌ نیمکت‌ عمومی‌ هزار، پارک‌ کردن‌ بادکنک‌ گوشه‌ نیمکت‌ پونصد، خروپف‌ بلندتر از حدمجاز هزار. هزار و هزار، اینم‌ پونصد. به‌ عبارتی‌ می‌شه‌ دو و شونصد ...   اولـی‌   : جناب‌ِ سرکار ... (دومی‌ به‌ سرشانه‌ خود اشاره‌ می‌کند.) آها، جناب‌ ستوان‌ ... (دومی‌ با دو انگشت‌ به‌ سرشانه‌اش‌ اشاره‌ می‌کند.)ببخشید جناب‌ سروان‌ ... (این‌ عمل‌ چند بار تکرار شده‌ و دومی‌ با سه‌ انگشت‌ و چهار انگشت‌ و یک‌ کف‌ دست‌ و ... به‌ سرشانه‌ خوداشاره‌ می‌کند.) جناب‌ سرگرد، جناب‌ سرهنگ‌، جناب‌ تیمسار ... اِ ... بسه‌ دیگه‌، چی‌ از جونم‌ می‌خوای‌ ؟   دومـی‌   : این‌ هم‌ نعره‌ زدن‌ توی‌ سالن‌ تئاتر. چقدر بنویسم‌ خوبه‌ ؟ (رو به‌ تماشاگران‌ با یک‌ انگشت‌ اشاره‌) هزار تا دیگه‌ روش‌، ها ؟دو هزار تا ؟ ... سه‌ هزار تا ؟ بالاتر نبود ؟ خُب‌، سه‌ هزار تا یک‌، سه‌ هزار تا دو، سه‌ هزار تا سه‌. جریمه‌ شد سه‌ هزارتا.(می‌نویسد و برگ‌ جریمه‌ را به‌ او می‌دهد. اولی‌ یک‌ بادکنک‌ به‌ دست‌ او می‌دهد.) به‌به‌، چه‌ بادکنک‌ تپل‌ مپل‌ ماهی‌ ! می‌گم‌ صدای‌خروپفت‌ زیاد هم‌ بلند نبود.   اولـی‌   : نه‌ که‌ نبود. (یک‌ بادکنک‌ دیگر می‌دهد.)   دومـی‌   : خودمونیم‌، بادکنک‌هات‌ هم‌ همچین‌ سد معبر نکرده‌ند.   اولـی‌   : نه‌ که‌ نکرده‌ند. (یک‌ بادکنک‌ دیگر می‌دهد.)   دومـی‌   : از این‌ گذشته‌، خوابیدن‌ روی‌ نیمکت‌ عمومی‌ هم‌ قابل‌ گذشته‌.   اولـی‌   : بله‌ که‌ گذشته‌ ! (برگ‌ جریمه‌ را به‌ او پس‌ می‌دهد.)   دومـی‌   : نفهمیدم‌، چی‌چی‌ گذشته‌ !؟   اولـی‌   : (با موسیقی‌ می‌خواند :)   گذشته‌ها گذشته‌، بهار ما گذشته‌غریب‌ غربتم‌ من‌، آب‌ از سرم‌ گذشته‌   روزی‌ و روزگاری‌، در شهری‌ و دیاری‌خوش‌ بودم‌ و سبکبار، نه‌ محنت‌ و نه‌ خواری‌   کنون‌ جدا فتاده‌ ز دوست‌ و آشنایان‌ببین‌ که‌ دوره‌گردم‌ در کوچه‌ و خیابان‌   من‌ بادکنک‌ فروشم‌، غم‌ وطن‌ به‌ دوشم‌ز دوری‌ و دلتنگی‌ نه‌ عقل‌ مونده‌ نه‌ هوشم‌   دومـی‌   : (زنجموره‌ می‌کند.) بس‌ کن‌ دیگه‌ ! دلمون‌ رو آب‌ کردی‌ ... (برگ‌ جریمه‌ را پاره‌ می‌کند.) چقدر تو ساده‌ای‌. باور کردی‌مامورم‌ ؟ (بادکنک‌ها را به‌ او پس‌ می‌دهد.)   اولـی‌   : ها ؟ پس‌ چه‌ کاره‌ای‌ ؟   دومـی‌   : معلومه‌، دلقکم‌، مثل‌ خودت‌. دلقک‌ هم‌ که‌ نباید آوازهای‌ سوزناک‌ بخونه‌. (خمیازه‌ می‌کشد.) یه‌ چیز قشنگ‌ بخون‌. مثلا... مثلا یک‌ لالایی‌ که‌ من‌ خوابم‌ ببره‌. (دراز می‌کشد.)   اولـی‌   : آها ... (با لحنی‌ غمناک‌ می‌خواند.) لالایی‌ ... آ ... ی‌ ... لالایی‌ ...   دومـی‌   : هوپ‌ هوپ‌، لالاییت‌ هم‌ سوزناکه‌. نمی‌خوام‌. بهتره‌ قصه‌ای‌، حکایتی‌، روایتی‌، داستانی‌، افسانه‌ای‌ ...   اولـی‌   : باشه‌ باشه‌ فهمیدم‌. چشمات‌ رو ببند !   دومـی‌   : (چشمهایش‌ را می‌بندد.) بفرما.   اولـی‌   : روزی‌ روزگاری‌، توی‌ یه‌ جنگل‌ دور، شیری‌ زندگی‌ می‌کرد، که‌ یه‌ هیکلی‌ داشت‌ به‌ این‌ بزرگی‌ ...   دومـی‌   : (چشم‌ می‌گشاید.) به‌ چه‌ بزرگی‌ ؟   اولـی‌   : (با دست‌ نشان‌ می‌دهد.) اینقدر. چشمات‌ رو ببند. (دومی‌ چشم‌ می‌بندد.) این‌ آقا شیره‌ یه‌ دمی‌ داشت‌ به‌ این‌ بلندی‌ ...   دومـی‌   : (چشم‌ می‌گشاید.) به‌ چه‌ بلندی‌ ؟   اولـی‌   : (با دست‌ نشان‌ می‌دهد.) اینقدر. چشمات‌ رو ببند ... شیره‌ یه‌ غرشی‌ داشت‌ به‌ این‌ بلندی‌ ... چرا چشمات‌ رو نمی‌بندی‌ ؟مگه‌ نمی‌خوای‌ بخوابی‌ ؟   دومـی‌   : این‌ چه‌ جور تعریف‌ کردنیه‌ ؟ هی‌ می‌گه‌ اینقدر اونقدر ... چطوری‌ هم‌ چشمهام‌ رو ببندم‌ هم‌ ببینم‌ ؟   اولـی‌   : خُب‌ تو چشمهات‌ رو ببند، همین‌ که‌ خوابیدی‌، آقا شیره‌ به‌ خوابت‌ می‌آد.   دومـی‌   : حتماً ؟   اولـی‌   : صد در صد !                           (دومی‌ می‌خوابد و خروپف‌ می‌کند. اولی‌ ضمن‌ تعریف‌ کردن‌ عروسک‌ شیر را به‌ بازی‌ درمی‌آورد.)   اولـی‌   : جونم‌ براتون‌ بگه‌، این‌ آقا شیره‌ جوانترین‌ شیر جنگل‌ بود، اما صدای‌ غرشش‌ خیلی‌ بلند بود.                           (شیر می‌غرد. دومی‌ از وحشت‌ به‌ زیر نیمکت‌ می‌افتد.)   شـیـر   : (رو به‌ اولی‌ که‌ عروسک‌ گردان‌ اوست‌ :) این‌ کیه‌ ؟   اولـی‌   : این‌ کسی‌ایه‌ که‌ داره‌ شمارو به‌ خواب‌ می‌بینه‌.   شـیـر   : (رو به‌ دومی‌) آهای‌ با توام‌. از اون‌ زیر بیا بیرون‌ !   دومـی‌   : بله‌ قربان‌. چـ ... چشم‌. (بیرون‌ می‌آید.)   شـیـر   : می‌دونی‌ من‌ کیه‌ام‌ ؟   دومـی‌   : شـ ... شما ... احتمالاً شـ ... شـ ... شیر هستید.   شـیـر   : (می‌غرد.) احتمالاً ... ؟   دومـی‌   : یـ ... یعنی‌ حتماً ... صد در صد شیر هستید !   شـیـر   : این‌ شد. حالا بگو ببینم‌ اسمم‌ چیه‌ ؟   دومـی‌   : اسمتون‌ قربان‌ ؟ ... عرض‌ کنم‌ که‌ ...   شـیـر   : (می‌غرد.) خُــرررر ...   دومـی‌   : بله‌ بله‌. جناب‌ خُـرررر.   شـیـر   : (می‌غرد.) یاووو ...   دومـی‌   : اسم‌ فامیلتون‌ هم‌ یاووو.   شـیـر   : هوم‌ ... یه‌ شیر صددرصد به‌ خوابت‌ اومده‌، اونوقت‌ از این‌ اسمهای‌ مسخره‌ روش‌ می‌ذاری‌ ؟ (می‌غرد.)   دومـی‌   : هر چی‌ شما بگید. فقط‌ ... فقط‌ جناب‌ شیر دیگه‌ غرش‌ نفرمایید، که‌ از ترس‌ دارم‌ از خواب‌ می‌پرم‌.   شـیـر   : به‌ جای‌ این‌ حرفها، زود بجنب‌ !   دومـی‌   : چـ ... چشم‌. هر جا بگید می‌جنبم‌.   شـیـر   : من‌ توی‌ جنگل‌ زندگی‌ می‌کنم‌. (رو به‌ اولی‌) هی‌ ! دست‌ به‌ کار شو. بذاریدم‌ زمین‌ و به‌ کمک‌ هم‌ جنگل‌ رو فراهم‌ کنید.   اولـی‌   : اطاعت‌ ! (عروسک‌ شیر را کناری‌ می‌گذارد.)                           (دلقک‌ها صحنه‌ جنگل‌ را همراه‌ با رقص‌ و موسیقی‌ آماده‌ می‌کنند. اولی‌ عروسک‌ شیر را برمی‌دارد.)   شـیـر   : هوم‌ ... بد نشد. خوبه‌.   دومـی‌   : می‌خواید توی‌ جنگل‌ گردش‌ کنید ؟   شـیـر   : اهوم‌ ... اما من‌ هم‌ با موسیقی‌ !! (با موسیقی‌ شروع‌ به‌ جست‌ و خیز می‌کند. ناگهان‌ صدای‌ گلوله‌ای‌ می‌آید.) این‌ چه‌ صدایی‌ بود ؟   دومـی‌   : این‌ صدای‌ تفنگ‌ شکارچی‌ بود. خیلی‌ خشن‌ و خطرناکه‌. گیرش‌ بیفتی‌ کارت‌ تمومه‌.   شـیـر   : دوست‌ دارم‌ ببینم‌ این‌ شکارچی‌ چه‌ جور موجودیه‌.                           (دومی‌ عروسک‌ شکارچی‌ را به‌ حرکت‌ درمی‌آورد.)   شکارچی‌  : (در حالی‌ که‌ با تفنگ‌ به‌ شیر نشانه‌ رفته‌ وارد می‌شود.) دستها بالا، تکون‌ نخور !   شـیـر   : اِ، شکارچی‌ تویی‌ ؟ تو که‌ نه‌ خشن‌ به‌ نظر می‌رسی‌ نه‌ خطرناک‌ !   شکارچی‌  : اما من‌ موجود قدرتمندی‌ هستم‌.   شـیـر   : هه‌ هه‌ ... چه‌ با مزه‌ !!   شکارچی‌  : نخند ! جدی‌ گفتم‌.   شـیـر   : من‌ هم‌ جدی‌ خندیدم‌. آخه‌ چرا قدرتمندی‌ ؟   شکارچی‌  : چون‌ یک‌ موجود ممتازم‌.   شـیـر   : ممتاز یعنی‌ چی‌ ؟   شکارچی‌  : ممتاز یعنی‌ برتر.   شـیـر   : برتر یعنی‌ چی‌ ؟   شکارچی‌  : (با عصبانیت‌) وا...ی‌. (کلاهش‌ را بر زمین‌ می‌کوبد.) برتر یعنی‌ ویژه‌.   شـیـر   : ویژه‌ یعنی‌ چی‌ ؟   شکارچی‌  : عجب‌ شیر سمجیه‌. (موهای‌ خود را می‌کند.)   شـیـر   : آها. فهمیدم‌.   شکارچی‌  : چی‌ شد !؟ چطور معنی‌ این‌ یکی‌ رو فهمیدی‌ ؟   شـیـر   : راستش‌ ... وقتی‌ موهات‌ رو کندی‌، فهمیدم‌ !   شکارچی‌  : خُب‌، ویژه‌ یعنی‌ چی‌ ؟   شـیـر   : یعنی‌ کچل‌، موجودی‌ که‌ مو نداره‌.   شکارچی‌  : (گریه‌ و زاری‌ می‌کند.) نه‌ نه‌ نه‌ ...   شـیـر   : گریه‌ نکن‌ قدرتمندِ کوچولو موچولو ! گریه‌ نکن‌ مامانی‌ که‌ طاقت‌ گریه‌ت‌ رو ندارم‌.   شکارچی‌  : (آرام‌ می‌شود.) حالا می‌ذاری‌ به‌ کارمون‌ برسیم‌ یا نه‌ ؟   شـیـر   : من‌ مزاحمت‌ نمی‌شم‌.   شکارچی‌  : خواهش‌ می‌کنم‌. فقط‌ اگه‌ ممکنه‌ دستات‌ رو ببر بالا.   شـیـر   : (دستها را بالا می‌برد.) اینطوری‌ خوبه‌ ؟   شکارچی‌  : بله‌ خیلی‌ ممنون‌. لطفا تکون‌ نخور. (نشانه‌ می‌گیرد.)   شـیـر   : حالا داری‌ چه‌ کار می‌کنی‌ ؟   شکارچی‌  : دارم‌ نشونه‌ می‌گیرم‌ تا شکارت‌ کنم‌.   شـیـر   : بعد از شکار چه‌ می‌کنی‌ ؟   شکارچی‌  : اولش‌ افتخار می‌کنم‌ که‌ دشمنم‌ رو شکار کرده‌م‌. بعدش‌ پوستت‌ رو می‌کَنم‌ کف‌ خونه‌م‌ پهن‌ می‌کنم‌.   شـیـر   : (دراز می‌کشد.) اینطوری‌ ؟ شکارچی‌  : بله‌ بله‌ بله‌، کچلم‌ کردی‌. پاشو !   شـیـر   : وا، مگه‌ آدم‌ چند بار کچل‌ می‌شه‌ !؟ (برمی‌خیزد.) بفرما.   شکارچی‌  : (نشانه‌ می‌گیرد. ماشه‌ را می‌چکاند، اما شلیک‌ نمی‌شود.) ببخشید. تفنگم‌ گلوله‌ نداشت‌. صبر کن‌ !   (در حینی‌ که‌ شکارچی‌ مشغول‌ پر کردن‌ تفنگ‌ است‌، اولی‌ ـ عروسک‌ گردان‌ ـ در گوش‌ شیر پچ‌پچ‌ می‌کند.)   شـیـر   : (رو به‌ اولی‌) راست‌ می‌گی‌ ؟ (اولی‌ سر تکان‌ می‌دهد.) که‌ اینطور ... (با غرش‌) دسـ ... ت‌ نگـ ... ـهدار ! تصمیم‌ من‌ عوض‌ شد.می‌خوام‌ اولش‌ خودم‌ افتخار کنم‌.   شکارچی‌  : چطوری‌ ؟   شـیـر   : با خوردن‌ دشمنم‌ !   شکارچی‌  : اما من‌ قدرتمندم‌، تفنگ‌ دارم‌.   شـیـر   : من‌ هم‌ تفنگت‌ رو نمی‌خورم‌، خودت‌ رو می‌خورم‌.   شکارچی‌  : بهت‌ اجازه‌ نمی‌دم‌.   شـیـر   : چطوری‌ ؟   شکارچی‌  : (تفنگ‌ را بر سر او می‌کوبد.) اینطوری‌.   شـیـر   : اِ ...!؟ پس‌ منم‌ اونطوری‌. (شکارچی‌ را می‌خورد. سپس‌ رو به‌ اولی‌) گوشتش‌ مونده‌ بود. فکر کنم‌ آبلیمو لازم‌ بشم‌ !   دومـی‌   : (رو به‌ اولی‌) قبول‌ نیست‌. تو کمکش‌ کردی‌.   شـیـر   : (می‌غرد.) زیاد صحبت‌ کنی‌ خودتم‌ می‌خورم‌. اون‌ تفنگ‌ رو بده‌ من‌. (دومی‌ تفنگ‌ را در دست‌ او می‌گذارد. تفنگ‌ را وارسی‌می‌کند. ناگاه‌ گلوله‌ای‌ شلیک‌ می‌شود.) پس‌ اینجوریه‌. پرش‌ کن‌ ! (دومی‌ تفنگ‌ را می‌گیرد و هر بار که‌ پر می‌کند، شیر رو به‌ نشانه‌ای‌شلیک‌ می‌کند. با شلیک‌ اول‌ یک‌ کوه‌ می‌افتد.) جانمی‌ ... (با شلیک‌ دوم‌ درختی‌ می‌افتد.) یاد گرفتم‌.   دومـی‌   : این‌ چه‌ کاریه‌ قربان‌ ؟ شما شیرید، سلطان‌ جنگلید، بهتره‌ مثل‌ شیرهای‌ دیگه‌ زندگی‌ کنید.   شـیـر   : من‌ با شیرهای‌ دیگه‌ فرق‌ دارم‌. من‌ یه‌ شیر قدرتمندم‌. (همراه‌ با موسیقی‌ شروع‌ به‌ تیراندازی‌ به‌ اطراف‌ می‌کند. ابتدا نارگیلی‌ ازدرختی‌ می‌افتد، سپس‌ برگ‌ درختی‌، با شلیک‌ آخر اتفاقی‌ نمی‌افتد.)   دومـی‌   : این‌ چی‌چی‌ بود زدید ؟   شـیـر   : ها، ندیدی‌ ؟ من‌ گرد و غبار روی‌ بال‌ یک‌ مگس‌ را زدم‌ !   اولـی‌   : حالا احتمالاً ماهرترین‌ تیرانداز دنیا شمایید.   شـیـر   : (رو به‌ عروسک‌ گردان‌ خود نشانه‌ می‌رود.) نفهمیدم‌، چی‌ گفتی‌ ؟   اولـی‌   : یعنی‌ ... صد در صد شما ماهرترین‌ تیرانداز دنیایید !   شـیـر   : هوم‌ ... حالا بهتر شد. اما مثل‌ اینکه‌ صدای‌ پا می‌آد.                           (دومی‌ عروسک‌ مدیر سیرک‌ را به‌ حرکت‌ در می‌آورد.)   مدیرسیرک‌: (از لای‌ درخت‌ها وارد می‌شود.) سلام‌.   شـیـر   : علیک‌ سلام‌. چطور جرات‌ کردی‌ بیای‌ اینجا ؟ نمی‌دونی‌ قدرتمندترین‌ شیر دنیا اینجاست‌ ؟   مدیرسیرک‌: من‌ مدیر سیرکم‌. دنبال‌ ماهرترین‌ تیرانداز دنیا می‌گردم‌.   شـیـر   : ماهرترین‌ تیرانداز دنیا همون‌ قدرتمندترین‌ شیر دنیاست‌. مدیرسیرک‌: آها، پس‌ بدو بگو زودی‌ بیاد اینجا کارش‌ دارم‌.   شـیـر   : اِ !؟ ... می‌خوای‌ با یه‌ گلوله‌ عینکت‌ رو از رو دماغت‌ بردارم‌ ؟ یا دوست‌ داری‌ با سه‌ گلوله‌ دکمه‌های‌ جلیقه‌ت‌ رو بازکنم‌ ؟ چطوره‌ اصلاً با یه‌ رگبار نوک‌ ریش‌هات‌ رو کوتاه‌ و مرتب‌ کنم‌ !؟   مدیرسیرک‌: اینطور که‌ که‌ مـ مـ معلومه‌ ماماماهرترین‌ تیرانداز دُ دُ دنیا خود تویی‌.   شـیـر   : می‌خوای‌ ثابت‌ کنم‌ انتخاب‌ کن‌، عینک‌، دکمه‌ یا ریش‌ ؟   مدیرسیرک‌: را را راستش‌ ... ثابت‌ کردن‌ نمی‌خواد ! باور کردم‌.   شـیـر   : حالا با من‌ چکار داری‌ ؟   مدیرسیرک‌: من‌ پیشنهاد می‌کنم‌ تو به‌ شهر بیای‌ و در سیرک‌ من‌ استخدام‌ بشی‌.   شـیـر   : استخدام‌ یعنی‌ چی‌ ؟   مدیرسیرک‌: یعنی‌ هر شب‌ توی‌ سیرک‌ من‌ برنامه‌ تیراندازی‌ اجرا کنی‌. در عوض‌ پول‌ خوبی‌ بهت‌ می‌دم‌.   شـیـر   : پول‌ به‌ چه‌ دردی‌ می‌خوره‌ ؟   مدیرسیرک‌: همه‌ دردی‌ ! با پول‌ می‌تونی‌ هر چی‌ می‌خوای‌ داشته‌ باشی‌.   شـیـر   : من‌ بادکنک‌ می‌خوام‌. مدیرسیرک‌: با پول‌ هر چقدر بادکنک‌ بخوای‌ می‌خری‌.   شـیـر   : مثلا پنج‌ تا ؟   مدیرسیرک‌: چقدر سوال‌ می‌کنی‌ ... خیلی‌ بیشتر. شاید شبی‌ پونصد تا بادکنک‌ کاسبی‌ کنی‌.   شـیـر   : پونصدتا ؟ هوم‌ ... بد نیست‌. (رو به‌ اولی‌) آهای‌ بادکنکی‌ ! بادکنک‌ یکی‌ چنده‌ ؟   اولـی‌   : با شما ارزون‌ حساب‌ می‌کنیم‌.   شـیـر   : یک‌ کلام‌ و بی‌چک‌ و چونه‌ چند ؟   اولـی‌   : از همه‌ صد می‌گیریم‌، حالا که‌ شمایید پنجاه‌ ...   شـیـر   : (غرش‌ می‌کند.) مـ ... ـگه‌ شـ ... ـهر هـ ... ـرته‌ ؟ یکی‌ بیست‌ بگیر خیرش‌ رو ببینی‌.   اولـی‌   : چـ ... چشم‌. اصلاً امروز از اون‌ روزهاس‌ که‌ بادکنک‌ رو مجانی‌ می‌فروشیم‌.   شـیـر   : باشه‌ مدیر سیرک‌، قبول‌ کردم‌.   مدیرسیرک‌: پس‌ آماده‌ مهاجرت‌ باش‌ !   شـیـر   : مهاجرت‌ یعنی‌ چی‌ ؟   مدیرسیرک‌: مهاجرت‌ ... خُب‌، بعدها می‌فهمی‌.   شـیـر   : (رو به‌ اولی‌) مارو بذارید اینجا و با اون‌ رفیق‌ خواب‌آلودت‌ ...   دومـی‌   : با منید قربان‌ ؟   شـیـر   : بله‌. با هم‌ شهر و جاهای‌ دیدنیش‌ رو آماده‌ کنید.                           (عروسک‌گردانها، عروسکها را گوشه‌ای‌ گذاشته‌ و همراه‌ با موسیقی‌ می‌خوانند و صحنه‌ شهر را آماده‌ می‌کنند.)   شهر شهر فرنگه‌ببین‌ رنگ‌ و وارنگه‌   شهر شهر دورنگه‌هم‌ زشته‌ هم‌ قشنگه‌   شهر اگر بهشته‌واسه‌ صاحباش‌ بهشته‌   شهر شهر فرنگه‌دل‌ تو اونجا تنگه‌   بکن‌ فکر و اندیشه‌گُل‌ نمی‌شکفه‌ بی‌ریشه‌   یادت‌ باشه‌ همیشه‌هیچ‌ جا وطن‌ نمی‌شه‌   ( ... سپس‌ عروسکها را برداشته‌ و در شهر می‌گردانند.)   مدیرسیرک‌: از شهر ما خوشت‌ می‌آد ؟   شـیـر   : اینجا فرقش‌ با جنگل‌ چیه‌ ؟   مدیرسیرک‌: فرقی‌ نداره‌. فقط‌ به‌ جای‌ درختها، ساختمانهای‌ بلند داره‌.   شـیـر   : به‌ جای‌ شیر هم‌ شکارچی‌ داره‌. مدیرسیرک‌: اینجا با تفنگ‌ شکار نمی‌کنن‌.   شـیـر   : پس‌ با چی‌ شکار می‌کنن‌ ؟   مدیرسیرک‌: زیاد سوال‌ می‌کنی‌. بهتره‌ اول‌ بری‌ آرایشگاه‌، تا من‌ تاکسی‌ بگیرم‌ ببرمت‌ هتل‌. (خارج‌ می‌شود.) (شیر در برابر آینه‌ای‌ می‌نشیند. دومی‌ عروسک‌ آرایشگر را وارد می‌کند.) آرایشگر : واه‌ واه‌ واه‌ این‌ که‌ شیره‌ ! عزیزم‌ اینجا یک‌ آرایشگاه‌ ممتازه‌. من‌ سر شیرها رو اصلاح‌ نمی‌کنم‌ جونم‌. شـیـر   : (غرش‌ می‌کند.) جـ ... ـدی‌ مـیگـ ... ـی‌ ؟ آرایشگر : وای‌ نه‌ نانانازی‌ جون‌، چه‌ چه‌ مدلی‌ می‌خواین‌ اصلاح‌ کنم‌ ؟ شـیـر   : مدل‌ ممتاز ! آرایشگر : چـ چـ چشم‌. (مشغول‌ می‌شود.) شـیـر   : مثل‌ اینکه‌ یه‌ شیر دیگه‌ هم‌ اون‌ روبرو نشسته‌ !؟ آرایشگر : بـ بله‌ بله‌، احتمالاً یه‌ شیر دیگه‌س‌. شـیـر   : خوشم‌ اومد، آفرین‌. او احتمالاً شیره‌. اما من‌ حتماً صددرصد شیرم‌. آرایشگر : (یک‌ شیشه‌ عطر نشان‌ می‌دهد.) از بوی‌ این‌ عطر خوشتون‌ می‌آد ؟ شـیـر   : هوم‌م‌م‌، بوی‌ آبلیمو می‌ده‌. دنبال‌ همین‌ می‌گشتم‌. (آن‌ را می‌خورد.) آرایشگر : وا ... ی‌ جناب‌ شیر. چطور تونستید عطر به‌ اون‌ گرونقیمتی‌ رو بخورید. شـیـر   : (یک‌ عطر دیگر نیز می‌بلعد.) اینطوری‌ ! آرایشگر : بله‌ بله‌، کاملاً متوجه‌ شدم‌. بـ بـ بفرمایید اصلاح‌ تموم‌ شد. (شیر قصد رفتن‌ دارد.) حساب‌ شما می‌شه‌ ... شـیـر   : (با غرش‌) چـ ... ـنـ ...ـد ؟ آرایشگر : هیـ هیچی‌ عزیزم‌. امروز از اون‌ روزهاس‌ که‌ ما مجانی‌ اصلاح‌ می‌کنیم‌. (شیر از آرایشگاه‌ خارج‌ می‌شود. اولی‌ عروسکهای‌ شیر و مدیر سیرک‌ را در تاکسی‌ قرار می‌دهد که‌ عروسک‌ راننده‌ آن‌ را دومی‌ می‌گرداند.) راننده‌  : داداش‌ ما حیوانات‌ اهلی‌ و خانگی‌ سُوار نمی‌کنیم‌. شـیـر   : این‌ حیوان‌ خانگی‌ نیست‌، مدیر سیرکه‌ ! راننده‌  : منظورم‌ خودتی‌ نفله‌. شـیـر   : منم‌ حیوان‌ اهلی‌ نیستم‌. من‌ یه‌ شیر وحشی‌ام‌. راننده‌  : آره‌ جون‌ خودت‌ ... شـیـر   : (با غرش‌) باووررر کن‌ ! راننده‌  : به‌به‌، به‌به‌ ... چه‌ غـ غرش‌ لیمویی‌ خوخوشبویی‌ ! نوکرتم‌ ... کُـ کجا ببرمتون‌ ؟ شـیـر   : به‌ هتل‌.                         (تاکسی‌ همراه‌ با موسیقی‌ شروع‌ به‌ حرکت‌ می‌کند. سپس‌ متوقف‌ می‌شود.) راننده‌  : هتل‌ اینجاست‌. کرایه‌تون‌ می‌شه‌ ... شـیـر   : (با غرش‌) چـ ... ـنـ ... ـد ؟ راننده‌  : هیـ هیـ هیچی‌ قربون‌. اصلاً امروز از اون‌ روزهاس‌ که‌ ما مفتکی‌ مسافر می‌بریم‌. شـیـر   : اهوم‌. پس‌ من‌ پیاده‌ می‌شم‌، تو آقای‌ مدیر رو مفتکی‌ ببر سیرک‌. (اولی‌ شیر را از تاکسی‌ خارج‌ کرده‌، دومی‌ راننده‌ و مدیر سیرک‌را از صحنه‌ خارج‌ می‌کند. شیر در برابر پیشخوان‌ هتل‌ قرار می‌گیرد. لحظاتی‌ بعد دومی‌ مدیر هتل‌ را وارد می‌کند.) مدیرهتل‌ : اینجا یک‌ هتل‌ ممتاز شش‌ ستاره‌س‌ ... (شیر می‌غرد.) و من‌من‌ که‌ مدمدمدیر هتل‌ هستم‌ و الان‌ سرتاتاپام‌ بوی‌ آبلیمومی‌ده‌ ... بربرای‌ شما اتاق‌ دارم‌. بـ بـ بفرمایید. اینم‌ اتاق‌، اینم‌ وان‌ حمام‌. شـیـر   : ببینم‌، شما برای‌ اینکه‌ حمام‌ کنید لباساتون‌ رو در می‌آرید ؟ مدیرهتل‌ : بله‌، البته‌. شـیـر   : خُب‌ من‌ که‌ لباسی‌ ندارم‌ در بیارم‌، پس‌ نمی‌تونم‌ برم‌ حمام‌. مدیرهتل‌ : این‌ چه‌ حرفیه‌ قربان‌ ؟ ببینید چه‌ آب‌ زلالیه‌ ! شـیـر   : تمیزیش‌ که‌ تمیزه‌، ببینم‌ مزه‌ش‌ چطوره‌. (داخل‌ وان‌ رفته‌ و آب‌ را هورت‌ می‌کشد.) مدیرهتل‌ : وای‌. این‌ آب‌ برای‌ شستشوه‌ نه‌ برای‌ نوشیدن‌. شـیـر   : (از وان‌ بیرون‌ می‌آید. با غرش‌) خـششششـک‌ !! مدیرهتل‌ : خدا مرگم‌ بده‌، شما لخت‌ پریدید بیرون‌. (پا به‌ فرار می‌گذارد.) شـیـر   : (خود را با دست‌ می‌پوشاند.) ایوای‌  ... من‌ لختم‌. (به‌ عروسک‌گردانش‌ ) مردم‌ دارن‌ نیگا می‌کنن‌.                         (با تظاهر به‌ خجالت‌ از تماشاگران‌ پشت‌ وان‌ پنهان‌ می‌شود. دومی‌ عروسک‌ خیاط‌ را به‌ حرکت‌ در می‌آورد.) خیاط‌    : تق‌ تق‌، اتاق‌ ماهرترین‌ تیرانداز دنیا اینجاست‌ ؟ صدای‌ شیر: بله‌. شما کی‌ هستین‌ ؟ خیاط‌    : (وارد می‌شود.) من‌ خیاطم‌. آقای‌ مدیر سیرک‌ مرا فرستاده‌ برای‌ شما لباس‌ بدوزم‌. صدای‌ شیر: تو حاضری‌ بدون‌ غرش‌ کردن‌ برای‌ من‌ لباس‌ بدوزی‌ ؟ خیاط‌    : اختیار دارید. غرش‌ لازم‌ نیست‌. شما کجایید ؟ ... دالی‌ ... شـیـر   : (از مخفیگاه‌ بیرون‌ می‌پرد.) دالی‌ ... (خیاط‌ از ترس‌ جیغ‌ می‌کشد.) تو که‌ گفتی‌ غرش‌ لازم‌ نیست‌ !! خیاط‌    : آخه‌ آخه‌ شـ شـ شما یک‌ شیرید. شـیـر   : اگه‌ من‌ شیرم‌، تو چرا غرش‌ می‌کنی‌ ؟ ... زود باش‌ بجنب‌. خیاط‌    : چـ چـ چشم‌. هر جا بگید می‌جنبم‌. الان‌ شیکترین‌ لباس‌ دنیا را برای‌ شما می‌دوزم‌. (پارچه‌ای‌ گسترده‌ و زیر آن‌ می‌رود.پارچه‌ به‌ اشکال‌ مختلف‌ درمی‌آید و شیر چون‌ بچه‌ گربه‌ای‌ روی‌ پارچه‌ می‌پرد. سپس‌ شیر نیز زیر پارچه‌ می‌رود. صدای‌ جیغ‌ و فریاد خیاط‌شنیده‌ می‌شود. لحظاتی‌ بعد شیر بیرون‌ می‌آید، در حالیکه‌ لباسی‌ به‌ تن‌ دارد. خیاط‌ سرش‌ را زیر پارچه‌ بیرون‌ می‌آورد.) قشنگه‌ ؟ شـیـر   : قشنگیش‌ که‌ قشنگه‌. اما تو حاضری‌ بدون‌ غرش‌ کردن‌ از خیر صورتحساب‌ بگذری‌ ؟ خیاط‌    : اختیار دارید. نه‌ نه‌ غرش‌ لازمه‌ نه‌ نه‌ صورتحساب‌ ! (با ترس‌ خارج‌ می‌شود.) شـیـر   : (خطاب‌ به‌ عروسک‌گردان‌ خود) قیافه‌م‌ چطوره‌ ؟ اولـی‌   : حرف‌ نداره‌ ! شـیـر   : پس‌ حرف‌ نزن‌ ! صحنه‌ سیرک‌ رو آماده‌ کن‌ بریم‌. (خارج‌ می‌شود.)                         (همراه‌ با موسیقی‌ پرده‌ سایه‌ آماده‌ می‌شود. صدای‌ مدیر سیرک‌ از بلندگو شنیده‌ می‌شود که‌ نام‌ کشوری‌ را می‌آورد و اجراکنندگان‌ برنامه‌ به‌صورت‌ عروسکهای‌ سایه‌ای‌ هنرنمایی‌ می‌کنند. ـ در این‌ بخش‌ از عروسکهای‌ نمایشی‌ چین‌، هند، اندونزی‌ یا ترکیه‌ الگو گرفته‌ می‌شود. ـابتدا بندبازها، سپس‌ آکروباتیست‌ها، سپس‌ دوچرخه‌سوارها و ... ) صدای‌مدیر: و اینک‌، بهترین‌ برنامه‌ سیرک‌ ما ... ماهرترین‌ تیرانداز دنیا. این‌ شما و این‌ "شیروش‌" ماهرترین‌ تیرانداز دنیا ! شـیـر   : (از پشت‌ پرده‌ سرک‌ می‌کشد.) اسم‌ من‌ که‌ شیروش‌ نیست‌. صدای‌مدیر: (بانجوا) این‌ یه‌ اسم‌ هنریه‌ ... مهم‌ نیست‌ اسمت‌ چی‌ باشه‌. شروع‌ کن‌ ! (همراه‌ با موسیقی‌، شیر شروع‌ به‌ تیراندازی‌ کرده‌ و هر بار از گوشه‌ای‌ از پرده‌ سرک‌ می‌کشد. سپس‌ جلو پرده‌ آمده‌ و تعظیم‌ می‌کند. دومی ‌تماشاگران‌ را تشویق‌ به‌ کف‌زدن‌ می‌کند. سپس‌ دسته‌ای‌ بادکنک‌ جلوی‌ شیر می‌گذارد و به‌ سوی‌ نیمکت‌ رفته‌ و مانند صحنه‌ اول‌ می‌خوابد.) شـیـر   : (به‌ اولی‌) پونصدتاست‌ ؟ باید بشمارم‌. یک‌ دو سه‌ ... (با هر شماره‌ بادکنکی‌ را می‌ترکاند.)               (با ترکیدن‌ بادکنکها دومی‌ از خواب‌ می‌پرد. اولی‌ عروسک‌ شیر را روی‌ بقیه‌ بادکنکها رها کرده‌ و در حالیکه‌ می‌گرید نزد دومی‌ می‌آید.) دومـی‌   : (چشمهایش‌ را می‌مالد.) تو هم‌ خواب‌ بودی‌ ؟ اولـی‌   : نه‌. من‌ دارم‌ برای‌ بادکنکهام‌ گریه‌ می‌کنم‌. دومـی‌   : آخرش‌ چی‌ می‌شه‌ ؟ اولـی‌   : شیر همه‌ بادکنکهارو می‌ترکونه‌. دومـی‌   : همین‌ ؟ اولـی‌   : نه‌. از اون‌ روز به‌ بعد، شیروش‌ هی‌ مشهور و مشهورتر شد و مدیر سیرک‌ پولدارتر و پولدارتر.   دومـی‌   : پس‌ خوابیدم‌ که‌ بقیه‌ش‌ رو ببینم‌. اولـی‌   : پاشو نخواب‌ ! بقیه‌ ماجرای‌ شیروش‌ رو باید در بیداری‌ و با چشمهای‌ باز دید.                         (هر دو خارج‌ می‌شوند. نور می‌رود. پرده‌ سایه‌ روشن‌ می‌شود.ـ از این‌ به‌ بعد عروسک‌ شیروش‌ با تکنیک‌ سایه‌ است‌.ـ همراه‌ با نقش‌ شدن‌تصاویری‌ روی‌ پرده‌، صدای‌ پسرکی‌ روزنامه‌ فروش‌ شنیده‌ می‌شود.) صـدا    : روزنامه‌ آخرین‌ خبر، شیروش‌ ماهرترین‌ تیرانداز دنیا در پاریس‌ برنامه‌ اجرا می‌کند. (تصویر برج‌ ایفل‌ بر پرده‌ سایه‌)فوق‌العاده‌، شیروش‌ در لندن‌ ... (تصویر برج‌ و ساعت‌ بیگ‌بن‌) روزنامه‌، شیروش‌ در آمریکا ... (تصویر مجسمه‌ آزادی‌)تازه‌ترین‌ خبر، مدیر سیرک‌ بزرگترین‌ مرسدس‌ بنز دنیا را در یک‌ حراج‌ خرید. (با صدای‌ مارش‌، اتومبیل‌ دراز و بزرگی‌ طول‌پرده‌ را طی‌ می‌کند.) آخرین‌ خبر، مدیر سیرک‌ بزرگترین‌ قصر دنیا را ساخت‌. (تصویر قصر بزرگی‌ بر پرده‌. عروسک‌ سایه‌ای‌شیروش‌ وارد پرده‌ شده‌ و غمگین‌ در گوشه‌ای‌ می‌نشیند. سپس‌ صدای‌ مدیر سیرک‌ از بلندگو شنیده‌ می‌شود.) صدای‌مدیر: آهای‌ شیروش‌ ! دوست‌ عزیز، تو چرا این‌ روزها غمگینی‌ ؟ شیروش‌   : حوصله‌م‌ سر رفته‌ آقای‌ مدیر. انگار یه‌ چیزی‌ گم‌ کرده‌م‌. صدای‌مدیر: فهمیدم‌. تو یه‌ هدف‌ لازم‌ داری‌. شیروش‌   : هدف‌ چیه‌ ؟ صدای‌مدیر: عجب‌ ! هنوز نمی‌دونی‌ ؟ تو تا حالا بی‌هدف‌ تیراندازی‌ کردی‌. اگه‌ یه‌ هدف‌ پیدا کنی‌ حالت‌ سر جا می‌آد. شیروش‌   : از کجا پیدا کنم‌ ؟ صدای‌مدیر: از جنگل‌ ! تفنگت‌ رو بردار برو به‌ جنگل‌ و به‌ یه‌ هدف‌ واقعی‌ تیراندازی‌ کن‌. هواپیمای‌ اختصاصی‌ من‌ آماده‌س‌.تو حاضری‌ ؟ شیروش‌   : حاضرم‌. (لحظاتی‌ ناپدید می‌شود. صدای‌ پرواز هواپیمایی‌ شنیده‌ می‌شود. سپس‌ شیروش‌ با چتر نجات‌ از بالای‌ پرده‌ فرود می‌آید.)اینجا که‌ بنظر آشنا می‌آد. (صدای‌ غرش‌ شیری‌ شنیده‌ می‌شود.) این‌ صدا هم‌ آشناست‌. (ناگهان‌ بیرون‌ از پرده‌ یک‌ شیر واردمی‌شود. شیروش‌ رو به‌ او نشانه‌ می‌رود.) تو کی‌ هستی‌ ؟ شیر دیگر: معلومه‌، شیرم‌. هیچ‌ هم‌ دوست‌ ندارم‌ شکارچیا به‌ جنگل‌ عزیز ما پا بذارن‌. شیروش‌   : اما من‌ شکارچی‌ نیستم‌. شیر دیگر: راستی‌ ؟ (با غرش‌) پـ ... ـس‌ کـ ... ـی‌ هـ ... ـستی‌ ؟ شیروش‌   : من‌ هم‌ مثل‌ تو یه‌ شیرم‌. (می‌کوشد غرش‌ کند اما صدای‌ نازک‌ و غریبی‌ برمی‌آورد.) عجیبه‌ ! مثل‌ اینکه‌ غرش‌ کردن‌ یادم‌ رفته‌.صبر کن‌ ... یه‌ نشانه‌ از شیر بودنم‌ دارم‌، دُمم‌. (دمش‌ را از لای‌ لباس‌ بیرون‌ می‌آورد.) شیر دیگر: پس‌ چرا دُمت‌ رو قایم‌ کرده‌ بودی‌ ؟ شیروش‌   : چون‌ جایی‌ که‌ زندگی‌ می‌کنم‌ دُم‌ داشتن‌ زشته‌ ! شیر دیگر: دُم‌ داشتن‌ خجالت‌ نداره‌ که‌، اصلاً هر کی‌ دُم‌ نداره‌ نصف‌ عمرش‌ بر فناست‌. شیروش‌   : به‌ جاش‌ من‌ قدرتمند هستم‌، تفنگ‌ دارم‌. شیر دیگر: اما من‌ سلطان‌ جنگل‌ِ خودمم‌. چنگال‌ دارم‌، دندونای‌ تیز دارم‌، از همه‌ مهمتر، می‌تونم‌ غرش‌ کنم‌. شیروش‌   : غرش‌ به‌ چه‌ دردی‌ می‌خوره‌ ؟ شیر دیگر: همه‌ دردی‌. با غرش‌ من‌، شکارچیا دست‌ و پاشون‌ رو جمع‌ می‌کنن‌ برمی‌گردن‌ خونه‌شون‌. شیروش‌   : حالا فهمیدم‌ چی‌ گم‌ کرده‌م‌. (تفنگش‌ را می‌اندازد و حرکت‌ می‌کند.) اما حیف‌ که‌ دیر فهمیدم‌. شیر دیگر: کجا داری‌ می‌ری‌ ؟ ... شیروش‌   : دیگه‌ نه‌ شهر جای‌ منه‌ نه‌ جنگل‌ ... (با فید شدن‌ نور پرده‌ سایه‌ کم‌کم‌ محو می‌شود.) شیر دیگر: برگرد ... آهای‌ برگرد، برگرد دوست‌ من‌ ... شاید با هم‌ بتونیم‌ یه‌ راهی‌ پیدا کنیم‌. آهای‌ ... (شیر با غرش‌ به‌ سمت‌ پرده‌ یورش‌ می‌برد. پرده‌ می‌افتد و دومی‌ از زیر آن‌ بیرون‌ می‌آید و خود را می‌تکاند.) دومـی‌   : عجب‌ غرشی‌ !! خودمونیم‌، خوب‌ غرش‌ شیر رو تقلید می‌کنی‌. (روی‌ نیمکت‌ می‌نشیند.) اولـی‌   : (عروسک‌ شیر را روی‌ پای‌ او می‌گذارد.) نترس‌ بی‌آزاره‌. اگه‌ پا روی‌ دُمش‌ نذاری‌ حمله‌ نمی‌کنه‌. دومـی‌   : آدمخور نباشه‌ ؟ اولـی‌   : آدمخور هم‌ باشه‌ باز خیال‌ تو یکی‌ راحته‌. دومـی‌   : منظورت‌ چیه‌ ؟ یعنی‌ من‌ آدم‌ نیستم‌ ؟ اولـی‌   : نه‌، تو یه‌ دلقکی‌. دومـی‌   : خود تو چی‌ هستی‌ ؟ تو هم‌ یه‌ دلقکی‌. اولـی‌   : (مانند شیر غرش‌ می‌کند.) مطمـ ...ـئنی‌ ؟ (از پشت‌ لباسش‌ دم‌ یک‌ شیر را بیرون‌ می‌آورد.با غرش‌) پس‌ اینو چـ ...ـی‌ می‌گی‌ ؟ دومـی‌   : (با وحشت‌) وا ... ی‌، یعنی‌ تو هم‌ ... ؟ نزدیک‌ نشو، نکنه‌ آدمخور باشی‌. اولـی‌   : آدمخور نیستم‌، دلقک‌خورم‌. مخصوصا دلقکی‌ رو می‌خورم‌ که‌ خواب‌ دیدنش‌ باعث‌ ترکیدن‌ بادکنکهای‌ من‌ شده‌. (دومی‌ می‌گریزد و اولی‌ او را دور صحنه‌ تعقیب‌ می‌کند. همراه‌ با موسیقی‌ می‌خوانند.) دومـی‌   : منو نخور که‌ تلخم‌. اولـی‌   : می‌خورمت‌ دلقکم‌. دومـی‌   : ما دو تا بازیگریم‌، دُم‌ دکوره‌ این‌ گریم‌. (انگشت‌ به‌ چهره‌ خود می‌کشد.) اولـی‌   : بادکنک‌ راستکی‌ بود، پول‌ من‌ پاش‌ رفته‌ بود. دومـی‌   : نمایش‌ که‌ تموم‌ شد، اونام‌ ترکیده‌ شد که‌ شد. اولـی‌   : فردا شب‌ رو چی‌ می‌گی‌ ؟ با چی‌ نمایش‌ می‌دی‌ ؟ دومـی‌   : بخر بادکنکهای‌ تازه‌، که‌ بترکونم‌ با اجازه‌. اولـی‌   : باشه‌ بادکنک‌ می‌خرم‌، اما تو رو می‌خورم‌ ... (او را تا پشت‌ صحنه‌ دنبال‌ می‌کند. خارج‌ می‌شوند.)     ـ پایان‌ ـ   ناصح‌ کامگاری‌
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 19:37  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

نمایشنامه ی پیش از صبحانه

ترجمه نمایشنامه: پیش از صبحانه

 

 نوشته: یوجین اونیل                  ترجمه: ناصح کامگاری

 

تاریخ انتشار: نشر تجربه/ تهران/ ۱۳۷۹ یوجین اونیل نمایش نامه نویس آمریکایی

 

 

 

 

 

صحنه‌ :

 

اتاقی‌ کوچک‌ که‌ هم‌ حالت‌ آشپزخانه‌ و هم‌ ناهارخوری‌ دارد ، در آپارتمانی‌ در خیابان‌ "کریستوفر" در شهر نیویورک‌.در قسمت‌ انتهایی‌ صحنه‌ ، سمت‌ راست‌ دری‌ منتهی‌ به‌ راهروی‌ خروجی‌ و سمت‌ چپ‌ این‌ در ، ظرفشویی‌ و اجاق‌گاز دو شعله‌ قرار دارند. فضای‌ بالای‌ اجاق‌ تا دیواره‌ سمت‌ چپ‌ ، یک‌ کابینت‌ چوبی‌ جهت‌ ظروف‌ و غیره‌ نصب‌ شده‌. سمت‌ چپ‌ دو پنجره‌ مشرف‌ به‌ پله‌های‌ اضطراری‌ قرار دارند که‌ از ورای‌ آنها چند گلدان‌ که‌ از بی‌توجهی‌خشک‌ شده‌اند دیده‌ می‌شوند. مقابل‌ پنجره‌ها یک‌ میز با رومیزی‌ مشمع‌. دو صندلی‌ حصیری‌ پشت‌ میز قراردارند. میز کوچک‌ دیگری‌ تکیه‌ داده‌ شده‌ به‌ دیوار سمت‌ راست‌ درِ انتهایی‌ صحنه‌. منتهاالیه‌ دیواره‌ سمت‌ راست‌ ،درگاهی‌ مشرف‌ به‌ اتاق‌ خواب‌ قرار دارد. جلوتر از آن‌ ، چند لباس‌ زنانه‌ و مردانه‌ روی‌ قلاب‌های‌ رخت‌آویز دیده‌می‌شوند. یک‌ رشته‌ بندِرخت‌ از انتهای‌ صحنه‌ و سمت‌ چپ‌ به‌ جلوی‌ صحنه‌ و سمت‌ راست‌ کشیده‌ شده‌ است‌.

 

زمان‌ حدود ساعت‌ هشت‌ و نیم‌ صبح‌ِ یک‌ روز دلپذیر و آفتابی‌ در اوایل‌ پاییز است‌.

 

"خانم‌ رولند" از اتاق‌ خواب‌ وارد صحنه‌ می‌شود. خمیازه‌ می‌کشد. دستهایش‌ هنوز گرم‌ بستن‌ گیره‌ به‌ انبوه‌ موهای‌خرمایی‌اش‌ است‌. او زنی‌ میانه‌قامت‌ است‌ که‌ لباس‌ آبی‌ مستعمل‌ و بی‌قواره‌ای‌ اندام‌ نامتناسب‌ او را بیشتر نمودمی‌دهد. در چهره‌اش‌ حالت‌ خاصی‌ دیده‌ نمی‌شود. سیمایی‌ معمولی‌ و چشمهای‌ آبی‌ بی‌حالتی‌ دارد. دور چشم‌ها ،بینی‌ و دهان‌ کینه‌توزش‌ ، چین‌ و چروک‌های‌ آشکاری‌ پیداست‌. سن‌ او کمی‌ بیش‌ از بیست‌ سال‌ است‌ اما مسن‌ترمی‌نماید.

 

به‌ میانه‌ اتاق‌ می‌آید و خمیازه‌ می‌کشد. دستهایش‌ را کاملاً به‌ دو طرف‌ کش‌ و قوس‌ می‌دهد. چشم‌های‌خواب‌آلودش‌ اطراف‌ اتاق‌ می‌گردند. قیافه‌ آدم‌ ناخشنودی‌ را دارد که‌ علیرغم‌ خواب‌ طولانی‌ ، استراحت‌ کافی‌ نکرده‌باشد. با کسالت‌ به‌ سوی‌ رخت‌آویزِ سمت‌ راست‌ رفته‌ و پیشبند را از قلاب‌ گرفته‌ و دور کمر می‌بندد. وقتی‌ انگشتان‌زمختش‌ در بستن‌ بند پشتی‌ پیشبند از او فرمان‌ نمی‌برند ، زیر لب‌ غر می‌زند : "لعنتی‌" بالاخره‌ آن‌ را گره‌ می‌زند وآهسته‌ به‌ سوی‌ اجاق‌ رفته‌ و یک‌ شعله‌ آن‌ را روشن‌ می‌کند. قهوه‌جوش‌ را از شیر ظرفشویی‌ پر کرده‌ و روی‌ اجاق‌می‌گذارد. سپس‌ روی‌ یکی‌ از صندلی‌های‌ کنار میز می‌نشیند و دست‌ها را ستون‌ سر می‌کند ، گویی‌ از سردرد رنج‌می‌برد. ناگهان‌ چهره‌اش‌ تغییر حالت‌ داده‌ ، چیزی‌ به‌ خاطرش‌ می‌آید. نگاهی‌ سریع‌ ابتدا به‌ کابینت‌ و سپس‌ به‌سمت‌ اتاق‌ خواب‌ می‌اندازد و چند لحظه‌ گوش‌ می‌دهد.

 

خانم‌ رولند : (با نجوا) آلفرد ! آلفرد ! (جوابی‌ نمی‌آید. این‌ بار با سوظن‌ و صدایی‌ بلندتر) لازم‌ نیست‌ تظاهر کنی‌ خوابی‌. (از اتاق‌خواب‌ کسی‌ جواب‌ نمی‌دهد. از روی‌ صندلی‌ برمی‌خیزد و پاورچین‌ به‌ سوی‌ کابینت‌ می‌رود. یکی‌ از درهای‌ آن‌ راآهسته‌ می‌گشاید. مراقب‌ است‌ صدایی‌ برنخیزد ، از گوشه‌ای‌ پنهان‌ در پشت‌ ظروف‌ ، یک‌ بطری‌ و لیوان‌ بیرون‌می‌آورد. در این‌ حین‌ صدای‌ خفیفی‌ از ظروف‌ برمی‌خیزد. گناهکارانه‌ از جا می‌پرد و با ترشرویی‌ و مبارزه‌جویانه‌نگاهی‌ به‌ درگاهی‌ اتاق‌ می‌اندازد. در حالیکه‌ صدایش‌ می‌لرزد) آلفرد ! (مکث‌. گوش‌ می‌دهد. بعد یک‌ لیوان‌ پرمشروب‌ می‌ریزد و سر می‌کشد. سپس‌ با شتاب‌ لیوان‌ و بطری‌ را در کابینت‌ پنهان‌ می‌کند. در کابینت‌ را با احتیاط‌می‌بندد و آسوده‌ خاطر ، دوباره‌ در صندلی‌ لم‌ می‌دهد. مقدار زیاد الکلی‌ که‌ مصرف‌ کرده‌ به‌ سرعت‌ در او تاثیرمی‌گذارد. سیمایی‌ سرزنده‌تر می‌یابد. به‌ نظر می‌رسد نیرویی‌ تازه‌ یافته‌. با لبخندی‌ انتقامجویانه‌ به‌ درگاهی‌ اتاق‌خواب‌ نظر می‌اندازد. سپس‌ نگاهش‌ به‌ سرعت‌ اطراف‌ اتاق‌ می‌گردد و روی‌ کت‌ و جلیقه‌ مردانه‌ای‌ که‌ روی‌رخت‌آویز است‌ ثابت‌ می‌ماند. پاورچین‌ به‌ سمت‌ اتاق‌ خواب‌ می‌رود و در میان‌ درگاهی‌ می‌ایستد و پنهان‌ از چشم‌کسی‌ که‌ داخل‌ اتاق‌ است‌ ، چند لحظه‌ گوش‌ می‌ایستد. با نجوا صدا می‌زند :) آلفرد !

 

  (باز جوابی‌ نمی‌آید. با یک‌ حرکت‌ سریع‌ کت‌ و جلیقه‌ را از روی‌ رخت‌آویز برداشته‌ و به‌ سوی‌ صندلی‌ می‌آورد ،می‌نشیند و با عجله‌ محتویات‌ جیب‌ها را خالی‌ کرده‌ و دوباره‌ سر جای‌شان‌ برمی‌گرداند. بالاخره‌ در جیب‌ داخلی‌جلیقه‌ نامه‌ای‌ می‌یابد. دستنوشته‌ روی‌ پاکت‌ را نگاه‌ می‌کند. آهسته‌ با خود :) هوم‌ ، می‌دونستم‌.

 

  (نامه‌ را گشوده‌ و شروع‌ به‌ خواندن‌ می‌کند. حالت‌ چهره‌اش‌ ابتدا مملو از نفرت‌ و خشم‌ است‌ ، اما همچنان‌ که‌ به‌پایان‌ نامه‌ می‌رسد ، چهره‌اش‌ حالت‌ پیروزمندانه‌ و موذیانه‌ای‌ به‌ خود می‌گیرد. چند لحظه‌ به‌ فکر فرو رفته‌ وبی‌حرکت‌ به‌ روبرو خیره‌ می‌ماند. نامه‌ را همچنان‌ در دست‌ دارد. لبخند موذیانه‌ای‌ بر لب‌ می‌آورد. بعد نامه‌ را به‌جیب‌ جلیقه‌ برمی‌گرداند. همچنان‌ مراقب‌ است‌ که‌ شخص‌ خوابیده‌ را بیدار نکند. کت‌ و جلیقه‌ را به‌ همان‌ شکل‌ قبل‌روی‌ رخت‌آویز قرار داده‌ و به‌ سوی‌ درگاهی‌ اتاق‌ خواب‌ رفته‌ و به‌ درون‌ اتاق‌ چشم‌ می‌دوزد. با صدایی‌ بلند و جیغ‌مانند :) آلفرد ! (بلندتر) آلفرد ! (صدای‌ خفه‌ خمیازه‌ شِکوه‌آمیزی‌ از اتاق‌ به‌ گوش‌ می‌رسد.) فکر نمی‌کنی‌ وقتش‌ باشه‌بیدار بشی‌ ؟ میخوای‌ تمام‌ روز توی‌ رختخواب‌ بمانی‌ ؟ (می‌چرخد و به‌ سوی‌ صندلی‌ می‌آید.) در اینکه‌ اینقدر تنبلی‌که‌ بخوای‌ تا ابد توی‌ رختخواب‌ باشی‌ ذره‌ای‌ شک‌ ندارم‌. (می‌نشیند و از پنجره‌ بیرون‌ را نگاه‌ می‌کند. خشمگین‌) خدامیدونه‌ ساعت‌ چنده‌. ما دیگه‌ هیچ‌ جوری‌ نمی‌تونیم‌ بفهمیم‌ ساعت‌ چنده‌. از وقتی‌ که‌ تو مثل‌ یه‌ احمق‌ ، ساعت‌مچی‌ت‌ رو گرو گذاشتی‌ ، یعنی‌ آخرین‌ چیز با ارزشی‌ که‌ داشتیم‌ ... و تو این‌ رو می‌دونستی‌. هیچ‌ کار دیگه‌ای‌ ازت‌نمی‌آد جز گرو گذاشتن‌ ، گرو گرو گرو. برای‌ اینکه‌ از پیدا کردن‌ یه‌ شغل‌ طفره‌ بری‌ ، برای‌ فرار از اینکه‌ مثل‌ یه‌ مردواقعی‌ بری‌ سرِکار. (عصبی‌ پا بر زمین‌ می‌کوبد و لب‌ می‌گزد. پس‌ از مکثی‌ کوتاه‌) آلفرد ! بلند شو. می‌شنوی‌ چی‌می‌گم‌ ؟ من‌ می‌خوام‌ قبل‌ از اینکه‌ برم‌ بیرون‌ اون‌ رختخواب‌ رو مرتب‌ کنم‌. از اینکه‌ از صدقه‌ سرِ تو باید همیشه‌ توی‌این‌ آشغالدونی‌ سر کنم‌ حالم‌ داره‌ بهم‌ می‌خوره‌. (با رضایت‌ خاطر و انتقامجویانه‌) مگه‌ نه‌ اینکه‌ باید اینقدر اینجابمونیم‌ تا تو از یه‌ جایی‌ پول‌ گیر بیاری‌ ؟ خدا خودش‌ شاهده‌ من‌ به‌ سهم‌ خودم‌ تلاشم‌ رو کرده‌م‌ ـ شاید هم‌ بیشتر ـ بااین‌ کار دوزندگی‌ که‌ سرتاسر روز مشغولم‌ ... اون‌ هم‌ در حالی‌ که‌ تو رُل‌ یه‌ جنتلمن‌ رو بازی‌ می‌کنی‌ و عاطل‌ و بیعاربا اون‌ جماعت‌ هنرمندهای‌  صد تا یه‌ غاز میخونه‌ها رو می‌گردی‌. (مکث‌ کوتاه‌. در حالی‌ که‌ عصبی‌ با فنجان‌ وپیشدستی‌ روی‌ میز بازی‌ می‌کند.) می‌خوام‌ بدونم‌ حالا از کدوم‌ گوری‌ پول‌ گیر می‌آری‌ ؟ این‌ هفته‌ موعد پرداخت‌اجاره‌س‌. خودت‌ خوب‌ می‌دونی‌ صاحب‌خونه‌ چه‌ جور آدمیه‌. امکان‌ نداره‌ یه‌ دقیقه‌ بیشتر از مهلت‌مون‌ اجازه‌ بده‌اینجا بمونیم‌. لابد می‌گی‌ نمی‌تونی‌ کار پیدا کنی‌ ؟ خُب‌ دروغه‌ ، خودت‌ هم‌ می‌دونی‌. تو هرگز ... حتی‌ دنبال‌ کارنگشته‌ی‌. تنها کاری‌ که‌ می‌کنی‌ اینه‌ که‌ مثل‌ آدم‌های‌ خواب‌نما تمام‌ روز ول‌ بگردی‌ و اشعار احمقانه‌ یا داستان‌هایی‌بنویسی‌ که‌ هیشکی‌ حاضر نیست‌ اون‌ها رو بخره‌. ـ تعجبی‌ هم‌ نداره‌ که‌ حاضر نمی‌شن‌ بخرن‌. ـ نکته‌ اینه‌ که‌ همیشه‌این‌ منم‌ که‌ تونسته‌م‌ چیزی‌ فراهم‌ کنم‌ ، مثل‌ اینی‌ که‌ الان‌ هست‌ و تا حالا هم‌ فقط‌ تلاش‌های‌ من‌ بوده‌ که‌ از نابودی‌نجاتمون‌ داده‌. (برخاسته‌ به‌ سوی‌ اجاق‌ می‌رود و قهوه‌جوش‌ را نگاه‌ می‌کند که‌ آیا آب‌ جوشیده‌ یا نه‌. سپس‌ بازگشته‌و دوباره‌ می‌نشیند.) تو امروز به‌ هر ترتیبی‌ که‌ شده‌ باید پول‌ جور کنی‌. من‌ نمی‌تونم‌ همه‌ اون‌ پول‌ رو تهیه‌ کنم‌ و تهیه‌هم‌ نخواهم‌ کرد. جنابعالی‌ مجبوری‌ بر احساساتت‌ غلبه‌ کنی‌ ، مجبوری‌ گردن‌ کج‌ کنی‌ ، دست‌ دراز کنی‌ ، قرض‌بگیری‌ ، یا چه‌ می‌دونم‌ از یه‌ جایی‌ بدزدی‌. (با خنده‌ای‌ تحقیرآمیز) ولی‌ دوست‌ دارم‌ بدونم‌ از کجا ؟ سرکار اونقدرمغروری‌ که‌ نمی‌تونی‌ دست‌ دراز کنی‌ ، تا خرخره‌ هم‌ که‌ قرض‌ کرده‌ی‌ و ... جسارت‌ دزدی‌ هم‌ که‌ نداری‌.

 

   (مکث‌. با عصبانیت‌ برمی‌خیزد.) محض‌ رضای‌ خدا ، تو هنوز بلند نشده‌ی‌ ؟ ازت‌ هم‌ بعید نیست‌ دوباره‌ خوابیده‌باشی‌ ، یا خودت‌ رو زده‌ باشی‌ به‌ خواب‌. (به‌ سوی‌ اتاق‌ خواب‌ رفته‌ و داخل‌ را نگاه‌ می‌کند.) ئه‌ ... جنابعالی‌ بلندشده‌ین‌. تقریباً وقتش‌ هم‌ بود. لازم‌ نکرده‌ اینطوری‌ نگاهم‌ کنی‌. دیگه‌ این‌ پک‌ و پوزت‌ یه‌ ذره‌ هم‌ گولم‌ نمی‌زنه‌. من‌دیگه‌ تو رو شناخته‌م‌. بهتر از اونی‌ که‌ فکرش‌ رو بکنی‌. هم‌ خودت‌ ، هم‌ پیشامدهایی‌ که‌ برات‌ پیش‌ می‌آد ! (از آستانه‌درگاه‌ با حالتی‌ پرمعنا برمی‌گردد.) من‌ خیلی‌ چیزها می‌دونم‌ عزیز دلم‌ ، اینکه‌ حالا چی‌ چی‌ها می‌دونم‌ ...اصلاً و ابداًبه‌ خودت‌ زحمت‌ نده‌. قبل‌ از رفتنم‌ همه‌ رو بهت‌ می‌گم‌ ، هیچ‌ لازم‌ نیست‌ نگران‌ باشی‌. (وسط‌ اتاق‌ می‌ایستد و روی‌در هم‌ می‌کشد. با کج‌خلقی‌) هوم‌ ، گمونم‌ بهترین‌ صبحانه‌ ممکن‌ رو فراهم‌ کرده‌ باشم‌. نه‌ اینکه‌ چیز زیادی‌ هم‌ برای‌صبحانه‌ داریم‌ ! (پرسشی‌) مگه‌ اینکه‌ تو یه‌ چندرغازی‌ پول‌ داشته‌ باشی‌ ؟ (به‌ انتظار پاسخی‌ از اتاق‌ لحظه‌ای‌ درنگ‌می‌کند که‌ پاسخی‌ نیست‌.) چه‌ سوال‌ احمقانه‌ای‌ ! (خنده‌ بلند و مقطعی‌ می‌کند.) بهتر از اینها می‌بایست‌ تو رومی‌شناختم‌. دیشب‌ که‌ با اوقات‌ تلخی‌ خونه‌ رو ترک‌ کردی‌ ، می‌دونستم‌ چه‌ اتفاقی‌ می‌افته‌. حتی‌ یک‌ ثانیه‌ هم‌ نمی‌شه‌به‌ تو اعتماد کرد. با چه‌ وضع‌ مناسبی‌ هم‌ برگشتی‌ خونه‌ ! دعوایی‌ که‌ کردیم‌ فقط‌ بهانه‌ای‌ شد بری‌ تا خرخره‌ خیگت‌ روپر کنی‌. ساعت‌ گرو گذاشتن‌ چه‌ فایده‌ای‌ داره‌ ، وقتی‌ تو پول‌ رو فقط‌ واسه‌ مشروب‌ خریدن‌ می‌خوای‌ ؟ (در حالیکه‌صحبت‌ می‌کند به‌ طرف‌ کابینت‌ رفته‌ و بشقاب‌ و فنجان‌ها را بیرون‌ می‌آورد.) زود باش‌ ! از دولتی‌ِ شما ، این‌ روزهاصبحانه‌ خوردن‌ زیاد طول‌ نمی‌کشه‌. تمام‌ چیزی‌ که‌ امروز داریم‌ نان‌ و کره‌ و قهوه‌س‌. تازه‌ ، اگه‌ من‌ سوزن‌ به‌ تخم‌چشم‌هام‌ نمی‌زدم‌ این‌ هم‌ واسه‌ خوردن‌ گیرت‌ نمی‌اومد. (تکه‌ نانی‌ را پر صدا روی‌ میز می‌کوبد.) نون‌ِ بیات‌. امیدوارم‌خوشتون‌ بیاد. خُب‌ تو استحقاق‌ بیشتر از این‌ هم‌ نداری‌. ولی‌ موندم‌ من‌ چرا باید این‌ عذاب‌ رو تحمل‌ کنم‌ !؟

 

   (به‌ طرف‌ اجاق‌ می‌رود.) قهوه‌ یک‌ دقیقه‌ دیگه‌ حاضره‌ ، انتظار هم‌ نداشته‌ باش‌ معطل‌ تو بمونم‌. (ناگهان‌ با خشم‌)این‌ همه‌ وقت‌ ، چه‌ غلطی‌ داری‌ می‌کنی‌ ؟ (به‌ سوی‌ درگاهی‌ رفته‌ و به‌ اتاق‌ نگاه‌ می‌کند.) خُب‌ ، بالاخره‌ گوش‌شیطون‌ کر لباس‌ پوشیدی‌ ؟ انتظار داشتم‌ برگشته‌ باشی‌ توی‌ رختخواب‌ ، توقع‌ دیگه‌ای‌ ازت‌ نمی‌شه‌ داشت‌ که‌ ...امروز چه‌ سر و ریخت‌ وحشتناکی‌ به‌ هم‌ زده‌ی‌ ! محض‌ رضای‌ خدا صورتت‌ رو اصلاح‌ کن‌ ، قیافه‌ت‌ خیلی‌نفرت‌انگیزه‌ ، شبیه‌ ولگردها شده‌ی‌. تعجبی‌ نداره‌ هیشکی‌ بهت‌ شغل‌ نمی‌ده‌. من‌ اون‌ها رو مقصر نمی‌دونم‌ ، وقتی‌خودت‌ نمی‌تونی‌ یه‌ ذره‌ به‌ سر و وضعت‌ برسی‌ ... (به‌ سوی‌ اجاق‌ می‌رود.) اینجا آب‌ داغ‌ هست‌ ، دیگه‌ بهانه‌ای‌نداری‌. (کاسه‌ای‌ برداشته‌ و مقداری‌ آب‌ جوش‌ در آن‌ می‌ریزد.) بیا.

 

   (مرد دستش‌ را برای‌ گرفتن‌ کاسه‌ به‌ داخل‌ اتاق‌ دراز می‌کند. دستهایی‌ لطیف‌ و انگشتان‌ ظریفی‌ دارد. دستهایش‌می‌لرزند و مقداری‌ از آب‌ بر زمین‌ می‌ریزد. با شماتت‌) رعشه‌ دستاشو نگاه‌ کن‌ ! بهتره‌ مشروب‌ رو بذاری‌ کنار ،ظرفیتش‌ رو نداری‌. تو از اون‌ قماش‌ آدمهایی‌ هستی‌ که‌ دست‌ آخر دائم‌الخمر می‌شن‌ ، که‌ این‌ هم‌ نهایت‌ بی‌ارزشیه‌.(کف‌ اتاق‌ را نگاه‌ می‌کند.) ببین‌ چه‌ گندی‌ به‌ کف‌ اتاق‌ زده‌ ! خاکستر و ته‌ سیگار همه‌ جا رو گرفته‌ ، چرا اون‌ها رو توی‌یه‌ بشقابی‌ چیزی‌ نمی‌ریزی‌ ؟ نع‌ ، حضرتعالی‌ اونقدر باملاحظه‌ نیستین‌ که‌ این‌ کار رو نکنین‌ ... تو هیچوقت‌ ملاحظه‌من‌ رو نمی‌کنی‌. بله‌ خُب‌ ، تو که‌ مجبور نیستی‌ جارو کنی‌ ، از این‌ جهت‌ خیالت‌ راحته‌.

 

   (جارو دستی‌ را برداشته‌ و چنان‌ با عصبانیت‌ جارو می‌کشد که‌ گرد و خاک‌ بپا می‌کند. از اتاق‌ صدای‌ تیز کردن‌تیغ‌ می‌آید. در حال‌ جارو کردن‌) عجله‌ کن‌ ! الان‌ موقع‌ رفتن‌مه‌ ، اگه‌ دیر کنم‌ ممکنه‌ کارم‌ رو از دست‌ بدم‌. بعد دیگه‌نمی‌تونم‌ خرجی‌ت‌ رو تامین‌ کنم‌. (پس‌ از لحظه‌ای‌ تفکر ، با طعنه‌) اونوقت‌ مجبوری‌ تشریف‌ ببری‌ سرِکار ، یا چیزی‌از این‌ قبیل‌ مسایل‌ وحشتناک‌ ! (زیر میز را جارو می‌کشد.) تنها چیزی‌ که‌ می‌خوام‌ بدونم‌ اینه‌ که‌ بالاخره‌ امروز می‌ری‌دنبال‌ کار بگردی‌ یا نه‌ ؟ خودت‌ هم‌ خوب‌ می‌دونی‌ که‌ خانواده‌ت‌ از این‌ بیشتر کمکمون‌ نمی‌کنن‌. اون‌ها به‌ اندازه‌کافی‌ هوای‌ تو رو داشته‌ن‌. (پس‌ از چند لحظه‌ که‌ در سکوت‌ جارو می‌کشد.) از این‌ زندگی‌ عقم‌ می‌گیره‌. دوست‌ دارم‌برگردم‌ خونه‌مون‌. حیف‌ که‌ اونقدر مغرور بودم‌ که‌ اجازه‌ نمی‌دادم‌ اون‌ها بفهمن‌ تو چه‌ تحفه‌ای‌ هستی‌ ، تو ، دُردانه‌یکی‌ یه‌ دونه‌ی‌ "رولند" میلیونر ، فارغ‌التحصیل‌ هاروارد ، شاعر ، لقمه‌ چرب‌ شهر ، هه‌. (با تلخی‌) خیلی‌ها اگه‌ حقیقت‌رو می‌دونستن‌ دیگه‌ به‌ این‌ لقمه‌ چربی‌ که‌ نصیب‌ ما شده‌ حسودی‌ نمی‌کردن‌. نه‌ می‌خوام‌ بدونم‌ اصلاً ازدواج‌ ما چی‌چی‌ بوده‌ ؟ حتی‌ قبل‌ از اینکه‌ بابای‌ میلیونرت‌ از غصه‌ طلب‌هایی‌ که‌ از عالم‌ و آدم‌ داشت‌ دق‌ کنه‌ هم‌ ، همچین‌ وقت‌گرانبهات‌ رو صرف‌ زنت‌ نمی‌کردی‌. گمونم‌ خیال‌ می‌کردی‌ بایست‌ خوشحال‌ هم‌ می‌بودم‌ ، که‌ جنابعالی‌ چنان‌باوجدان‌ بودی‌ که‌ بعد از دردسری‌ که‌ برام‌ درست‌ کردی‌ ، حاضر شدی‌ من‌ رو بگیری‌. تو به‌ خاطر من‌ از روی‌دوست‌های‌ نازنینت‌ خجالت‌ می‌کشیدی‌ ، واسه‌ اینکه‌ بابای‌ من‌ فقط‌ یه‌ بقال‌ ساده‌ بود. بله‌ اینه‌ فکری‌ که‌ می‌کردی‌.حداقل‌ بابای‌ من‌ آدم‌ درستکاری‌ بود ، یعنی‌ حرفی‌ که‌ خیلی‌ها نمی‌تونستند درباره‌ شماها بزنن‌. (به‌ سمت‌ درگاهی‌اتاق‌ جارو می‌زند. لحظه‌ای‌ به‌ دسته‌ جارو تکیه‌ می‌دهد.) تو امیدوار بودی‌ همه‌ فکر کنن‌ برای‌ ازدواج‌ با من‌ تحت‌فشار قرار داری‌ ، آخیش‌ توی‌ِ طفلک‌ ... مگه‌ نه‌ ؟ تو در اظهار عشق‌ به‌ بنده‌ هیچ‌ تاملی‌ رو جایز نمی‌دونستی‌ و تا قبل‌از اون‌ اتفاق‌ ، کاری‌ کردی‌ دروغ‌هات‌ رو باور کنم‌ ، غیر از اینه‌ ؟ موقعی‌ هم‌ که‌ پدرت‌ سعی‌ می‌کرد من‌ رو با پول‌بخره‌ ، کاری‌ کردی‌ فکر کنم‌ تو با اینکارش‌ مخالفی‌. حالاست‌ که‌ من‌ می‌فهمم‌ ... بالاخره‌ این‌ همه‌ وقت‌ که‌ باهات‌زندگی‌ کردم‌ بی‌هیچی‌ هم‌ نبوده‌ ! (مغموم‌) به‌ هر حال‌ ، جای‌ خوشوقتیه‌ که‌ اون‌ طفلی‌ مرده‌ به‌ دنیا اومد. مثل‌ روزروشنه‌ چه‌ جور بابایی‌ براش‌ می‌شدی‌ !

 

     (سکوت‌ ، چند لحظه‌ با تاثر مشغول‌ جارو زدن‌ می‌شود ، این‌ بار با شادی‌ وحشیانه‌ای‌ ادامه‌ می‌دهد.) ولی‌ من‌تنها کسی‌ نیستم‌ که‌ بابت‌ بدبخت‌ شدنم‌ باید ازت‌ تشکر کنم‌ ، لااقل‌ یه‌ نفر دیگه‌ هم‌ هست‌ و این‌ علیامخدره‌ در حال‌حاضر نمی‌تونه‌ امیدوار به‌ ازدواج‌ با تو باشه‌. (دست‌هایش‌ را به‌ داخل‌ اتاق‌ دراز می‌کند.) از هلن‌ جون‌ چه‌ خبر ؟ (ازآستانه‌ درگاهی‌ به‌ عقب‌ برمی‌گردد ، تا حدی‌ ترسیده‌) این‌ ریختی‌ نیگام‌ نکن‌ ! آره‌ ، من‌ نامه‌شو خوندم‌. در این‌ موردچی‌ می‌گی‌ ...؟ من‌ حق‌ این‌ کار رو داشتم‌. چون‌ زنتم‌ و از تمام‌ چیزهایی‌ که‌ لازمه‌ خبر دارم‌ ، بنابراین‌ دروغ‌ نگو.نمی‌خواد اینطوری‌ بهم‌ زُل‌ بزنی‌. دیگه‌ نمی‌تونی‌ با اون‌ قیافه‌ آقامنشانه‌ت‌ بهم‌ تحکم‌ کنی‌. برای‌ من‌ ، تو فقط‌ حکم‌ یه‌آدم‌ ناشتایی‌ نخورده‌ رو داری‌ که‌ صبح‌ سحر بایست‌ بزنه‌ بیرون‌. (جارو را به‌ گوشه‌ای‌ تکیه‌ میدهد. شِکوه‌آلود)هیچوقت‌ قدر زحمت‌هایی‌ که‌ کشیدم‌ رو نفهمیده‌ی‌. (به‌ سوی‌ اجاق‌ رفته‌ و قهوه‌ را در کتری‌ می‌ریزد.) قهوه‌ حاضره‌، بنده‌ هم‌ منتظر تو نمی‌مونم‌. (دوباره‌ روی‌ صندلی‌ می‌نشیند.)

 

    (پس‌ از لحظه‌ای‌ مکث‌ ، دست‌ بر سر خود مینهد ، با کج‌خلقی‌) امروز صبح‌ سرم‌ بدجوری‌ درد می‌کنه‌. خجالت‌داره‌ که‌ من‌ مجبور باشم‌ برم‌ سرِکار و تمام‌ روز توی‌ یه‌ اتاق‌ دنگال‌ِ خیاطخونه‌ سر کنم‌. اگه‌ تو به‌ قدر نصف‌ یه‌ مردواقعی‌ ازت‌ می‌اومد که‌ مجبور نبودم‌ برم‌. در اصل‌ هم‌ ، عوض‌ اتکا به‌ تو من‌ ناچارم‌ روی‌ پای‌ خودم‌ بایستم‌. تو هیچ‌می‌دونی‌ ظرف‌ یکسال‌ گذشته‌ چقدر مریض‌ بوده‌م‌ ، ولی‌ هنوز هم‌ وقتی‌ واسه‌ حفظ‌ آرامش‌ روحیم‌ یه‌ مختصر چیزی‌می‌اندازم‌ بالا اعتراض‌ می‌کنی‌. تو حتی‌ نمی‌خواستی‌ اون‌ معجونی‌ که‌ از داروخونه‌ گرفته‌م‌ رو بخورم‌. (با خنده‌ای‌پرصدا) می‌دونم‌ دلت‌ لک‌ زده‌ که‌ یه‌ کاری‌ کنی‌ بمیرم‌ و از سر راهت‌ برم‌ کنار ، بعدش‌ آزاد می‌شی‌ راه‌ بیفتی‌ دنبال‌ دُم‌این‌ دخترهای‌ مشنگ‌ ، که‌ فکر می‌کنن‌ تو چه‌ موجود شگفت‌انگیز و درک‌ نشده‌ای‌ هستی‌ ـ همین‌ هلن‌ و اون‌های‌دیگه‌شون‌. (در این‌ لحظه‌ ضجه‌ دردآلودی‌ از اتاق‌ خواب‌ شنیده‌ می‌شود.)

 

   (با رضایت‌ ) آها ! می‌دونستم‌ سر و صورتتو زخمی‌ می‌کنی‌. این‌ خودش‌ می‌تونه‌ برات‌ درس‌ خوبی‌ باشه‌. یادمی‌گیری‌ کمتر شب‌ها ول‌ بگردی‌ و عرقخوری‌ کنی‌ ، اون‌ هم‌ با این‌ اعصاب‌ درب‌ و داغون‌ و سر و ریخت‌ زننده‌ت‌.(به‌ سوی‌ درگاهی‌ رفته‌ و از آنجا نگاه‌ می‌کند.) رنگت‌ چرا پریده‌ ؟ اینطوری‌ تُو آینه‌ به‌ خودت‌ زل‌ زدی‌ که‌ چی‌ ؟محض‌ رضای‌ خدا او خون‌ رو از صورتت‌ پاک‌ کن‌. (با اشمئزاز) وحشتناکه‌. (با لحنی‌ آسوده‌خاطر) آها ، حالا بهترشد. من‌ اصلاً تاب‌ دیدن‌ خون‌ رو ندارم‌. (از آستانه‌ درگاهی‌ کمی‌ عقب‌ می‌کشد.) بهتره‌ دیگه‌ دست‌ برداری‌ و بقیه‌ش‌رو بری‌ یه‌ آرایشگاه‌. تو دست‌هات‌ بدجوری‌ رعشه‌ داره‌. واسه‌ چی‌ اینطوری‌ ماتت‌ برده‌ به‌ من‌ !؟ (می‌چرخد و ازآستانه‌ اتاق‌ برمی‌گردد.) هنوز بابت‌ اون‌ نامه‌ از دستم‌ عصبانی‌ هستی‌ ؟ (با بی‌اعتنایی‌) خُب‌ ... من‌ حق‌ داشتم‌بخونمش‌. آخه‌ بنده‌ همسر حضرتعالیم‌. (به‌ سوی‌ صندلی‌ برگشته‌ و می‌نشیند. مکث‌) در تمام‌ این‌ مدت‌ می‌دونستم‌ بایکی‌ یه‌ سر و سری‌ داری‌. عذر و بهانه‌ تراشی‌های‌ چپ‌ اندر قیچیت‌ هم‌ درباره‌ اینکه‌ اوقات‌ شریف‌ رو تُو کتابخونه‌صرف‌ می‌کنی‌ ، گولم‌ نمی‌زد. حالا خودمونیم‌ ،این‌ هلن‌ کیه‌ ؟ یکی‌ از اون‌ هنرمندها ؟ یا ایشون‌ هم‌ شعر و معر اراده‌می‌فرمایند ؟ از نامه‌ش‌ که‌ اینطور برمی‌آد. شرط‌ می‌بندم‌ خانم‌ در اومده‌ گفته‌ کارهای‌ تو محشر و بی‌نظیره‌ ، تو هم‌ مثل‌پخمه‌ها حرفش‌ رو باور کرده‌ی‌. ببینم‌ ، همچی‌ خوشگل‌ و جوون‌ هست‌ ؟ خُب‌ من‌ هم‌ خوشگل‌ و جوون‌ بودم‌ ،همون‌ وقت‌ها که‌ با حرف‌های‌ قشنگ‌ و شاعرانه‌ خَرم‌ می‌کردی‌. خُب‌ هر کسی‌ دیگه‌ هم‌ جای‌ من‌ با تو زندگی‌ می‌کرد، ظرف‌ یه‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ زار و نزار و عصبی‌ می‌شد ... چه‌ تحملی‌ داشتم‌ من‌ !

 

   (برخاسته‌ و قهوه‌ را از روی‌ اجاق‌ برمی‌دارد.) صبحونه‌ حاضره‌. (با نگاهی‌ تحقیرآمیز) صبحانه‌ ! (فنجانی‌ قهوه‌برای‌ خود ریخته‌ و کتری‌ را روی‌ میز می‌گذارد.) قهوه‌ت‌ سرد می‌شه‌. چکار داری‌ می‌کنی‌ ، هنوز مشغول‌ اصلاحی‌ ؟خدا به‌ فریاد برسه‌. بهتره‌ دست‌ برداری‌ ، یکی‌ از همین‌ روزها می‌زنی‌ چک‌ و چونه‌ خودت‌ رو ناکار می‌کنی‌ ! (نان‌ را برداشته‌ بر آن‌ کره‌ می‌مالد. در خلال‌ صحبت‌های‌ بعدی‌ می‌خورد و می‌نوشد.) من‌ بایست‌همین‌ که‌ غذام‌ رو خوردم‌ بزنم‌ بیرون‌. یکی‌ از ما دو تا باید بره‌ سرِکار. (عصبانی‌) امروز تشریف‌ می‌بری‌ دنبال‌ کاربگردی‌ یا نه‌ ؟ داشتم‌ فکر می‌کردم‌ یک‌ سری‌ از اون‌ دوست‌های‌ جون‌ جونیت‌ حاضر می‌شن‌ بهت‌ کمک‌ کنن‌ ، اگه‌راس‌ راستی‌ تو رو آدم‌ بزرگی‌ بدونن‌ ! ولی‌ حدس‌ می‌زنم‌ اون‌ها فقط‌ عشقشون‌ اینه‌ بشینن‌ و گوش‌ به‌ وراجی‌های‌ توبدن‌.

 

    (لحظاتی‌ در سکوت‌ می‌ماند.) واسه‌ این‌ هلن‌ هم‌ دلم‌ کبابه‌ ، هر کی‌ می‌خواد باشه‌. مگه‌ تو احساسی‌ هم‌ نسبت‌ به‌دیگران‌ داری‌ ؟ خانواده‌ش‌ چی‌ می‌گن‌ ؟ دیدم‌ تُو نامه‌ بهشون‌ اشاره‌ کرده‌. چکار می‌خواد بکنه‌ ؟ بچه‌ رو حفظ‌ می‌کنه‌یا میره‌ سراغ‌ یکی‌ از همون‌ دکترها ؟ یه‌ چیز جالب‌ دیگه‌ هم‌ هست‌ ، پولش‌ رو از کجا می‌خواد بیاره‌ ؟ نکنه‌ دختره‌یکی‌ از اون‌ مایه‌دارهاست‌ ؟

 

   (منتظر پاسخی‌ برای‌ این‌ سوال‌های‌ پیاپی‌ می‌ماند.) هوم‌ ! تو هیچی‌ درباره‌ ایشون‌ به‌ من‌ نمی‌گی‌ ، مگه‌ نه‌ ؟ بیخودنگرانم‌. خوب‌ که‌ فکر می‌کنم‌ می‌بینم‌ اصلاً و ابداً دلواپس‌ دختره‌ نیستم‌. گردنش‌ خرد میخواست‌ بفهمه‌ چکار می‌کنه‌.دختر مدرسه‌ای‌ که‌ نیست‌ ، از نامه‌ش‌ معلومه‌ ، برعکس‌ اون‌ وقت‌های‌ من‌. می‌دونه‌ متاهلی‌ ؟ آره‌ که‌ می‌دونه‌ ، حتماً.همه‌ رفیق‌هات‌ از ازدواج‌ ناموفق‌ جنابعالی‌ خبر دارن‌. می‌دونم‌ برات‌ دل‌ می‌سوزونن‌ ، ولی‌ هیچکدوم‌شون‌ خبر از دل‌من‌ ندارن‌ که‌. اگه‌ می‌دونستن‌ که‌ یه‌ جور دیگه‌ قضاوت‌ می‌کردن‌.

 

  (لحظاتی‌ چنان‌ سرگرم‌ خوردن‌ است‌ که‌ در صحبت‌هایش‌ وقفه‌ می‌افتد.) این‌ هلنه‌ اگه‌ از اول‌ هم‌ می‌دونسته‌ تومتاهلی‌ ، پس‌ باید یکی‌ از اون‌ آنچنانی‌هاش‌ باشه‌. چه‌ توقعی‌ داره‌ حالا ؟ که‌ بنده‌ طلاق‌ بگیرم‌ بعد هم‌ بفرما بزنم‌ بیادباهات‌ عروسی‌ کنه‌ ؟ فکر می‌کنه‌ تا این‌ حد احمقم‌ من‌ ، اون‌ هم‌ با زجر و فلاکتی‌ که‌ تو سرم‌ آورده‌ی‌ ؟ نه‌ گمون‌نمی‌کنم‌. هرگز نمی‌تونی‌ رضایت‌ من‌ رو به‌ طلاق‌ بگیری‌ ، خودت‌ هم‌ این‌ رو می‌دونی‌. هیشکی‌ هم‌ توی‌ عالم‌ پیدانمی‌شه‌ بگه‌ این‌ وسط‌ تقصیر از منه‌.

  (آخرین‌ جرعه‌ قهوه‌اش‌ را سر می‌کشد.) لیاقت‌ علیامخدره‌ همینه‌ که‌ رنج‌ بکشه‌ ، این‌ تنها چیزیه‌ که‌ می‌تونم‌ بگم‌.حالا بهت‌ می‌گم‌ عقیده‌م‌ چیه‌ ، به‌ نظر من‌ این‌ هلن‌ جنابعالی‌ هیچ‌ فرقی‌ با یه‌ لاشی‌ معمولی‌ خیابونگرد نداره‌ ، به‌ نظرمن‌ که‌ اینطور می‌آد.

   (ناله‌ خفه‌ و دردآلودی‌ از اتاق‌ به‌ گوش‌ می‌رسد.) باز هم‌ خودت‌ رو زخم‌ و زیلی‌ کردی‌ ؟ خوب‌ داری‌ از خودت‌تقاص‌ می‌گیری‌. (برخاسته‌ و پیشبند را از کمر باز می‌کند.) خب‌ دیگه‌ ، وقتشه‌ من‌ از این‌ خراب‌ شده‌ بزنم‌ بیرون‌.(عبوس‌) نصیب‌ و قسمت‌ من‌ هم‌ همین‌ زندگی‌ سعادتمنده‌ ! حواست‌ باشه‌ مِنبعد هم‌ تحمل‌ هرزه‌گردی‌های‌ تو روندارم‌. (چیزی‌ به‌ گوشش‌ می‌رسد ، درنگ‌ کرده‌ و به‌ دقت‌ گوش‌ می‌دهد.) اَه‌ ... شیر آب‌ رو باز کرده‌ی‌ همه‌ جا روآب‌ برداشت‌. نگو نه‌ ، صداش‌ رو می‌شنوم‌ داره‌ می‌ریزه‌ کف‌ اتاق‌ ... (حالت‌ وحشت‌ غریبی‌ در چهره‌اش‌ نمایان‌می‌شود.) آلفرد ! چرا جواب‌ من‌ رو نمی‌دی‌ ؟

  (آهسته‌ به‌ سوی‌ اتاق‌ می‌رود. صدای‌ واژگون‌ شدن‌ یک‌ صندلی‌ و تصادم‌ چیزی‌ با زمین‌ شنیده‌ می‌شود.می‌ایستد ، در حالیکه‌ از وحشت‌ می‌لرزد.) آلفرد ! آلفرد ! به‌ من‌ جواب‌ بده‌ ! چی‌ بود کوبیدی‌ زمین‌ ؟ تو هنوز هم‌مستی‌ ؟ (طاقت‌ نیاورده‌ و به‌ سوی‌ اتاق‌ خواب‌ یورش‌ می‌برد.) آلفرد !

  (در آستانه‌ درگاهی‌ می‌ایستد و به‌ کف‌ اتاق‌ می‌نگرد ، هراسان‌ برجا میخکوب‌ می‌شود. سپس‌ جیغ‌ می‌کشد و به‌سوی‌ در خروجی‌ می‌گریزد ، قفل‌ را باز کرده‌ و با پریشانی‌ در را با فشار می‌گشاید و دیوانه‌وار جیغ‌ کشیده‌ ، ازآپارتمان‌ خارج‌ می‌شود.)

 

                                                                                                                                                                                                                               ـ پایان‌ ترجمه‌ بهمن‌ 68                                                                                                                                                                                                                                ویرایش‌ مهر 78

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 19:27  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

خودتون قضاوت کنید...


چرا ژاپن پیشرفته شد ؟
مدیر گروه معماری دانشگاه ...
 
Description: http://niazerooz.com/Im/P/89/0930/Safe6342853426931.jpg
 
Description: http://niazerooz.com/Im/P/89/0930/Safe6342853426971.jpg
 
 
دفتر رئیس دانشگاه توکیو
Description: http://niazerooz.com/Im/P/89/0930/Safe6342853427021.jpg
 
لازم نیست در بزنید لطفا وارد شوید
Description: http://niazerooz.com/Im/P/89/0930/Safe6342853427051.jpg

ارزش این مطلب زیبا به انتشار آن است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 14:54  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

بدون شرح.........

عکس ها از مهدی رزمجو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:12  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

چند جمله از خودم...

" دفن " ابتکار کلاغ ها بود .

هابیل ، قابیل را کشت .

نفرین بر کلاغ که دفن کردن را به آدمی آموخت.

شاید اگر کلاغی نبود آدم دیگر نسلش را ادامه نمی داد.%


چشمان نگران و خیس از باران که گاه گداری دستان ظریفش به چپ و راست می راند شان ، به جاده ی پر از خالی از درخت و هر چیز دیگری می نگریست . جاده خالیست...

اتوبوس نگران ، خلی تر از آن ...


قطره قطره ی اشک  کاج را ، ریزش سقف شهر به بار خواهد نشانید.


شب ، چه بی رحمانه به چنگال نرم طلوع خورشید کشته میشود . تا ظلمت روز را دوباره تکرار کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 14:38  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

این مطلب رو از وبلاگ علی ایرانزاد برداشتم حال کردم گفتم شمام یه فیضی ببرید.


یادمان باشد!

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

یادمان باشد: اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم ...

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 20:15  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

بازی زندگی روی DVD

بازی زندگی به کمک بچه های آیتون روی DVDآمد .

از دوستانی که نظر لطف داشتن و از ما CD کار رو خواسته بودن  خواهش میکنم با فرستادن E- MAIL یا SMSبفرمایند تا کار رو به عنوان یادگار تقدیم کنیم .

فقط بگم : کیفیت کار به علت ضبط با هندی کم پایینه و فقط یادگاریه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 17:40  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

سلام یه خبر ...

آخرین  (دومین ) فیلمم  تولید شد .

دومین فیلمم که اسمشو گذاشته بودم (اینجا... همه ... محکوم) شنبه صبح فیلم برداریش تموم شد و الان تو فکر مرحله پس تولید (تدوین و تیزر و ...) شم .

واسه اسمس مجوز ندادن اسمشو کردم "اینجا زندگی ..."

انشاا... اگه همه چی درست پیش بره فکر کنم تا آخر آذر بتونم تو انجمن فیلم نمایشش بدم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 17:39  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

آهای آدمها...

آهای آدمها...

آهای... شمایی که دم از فکر روشن و روشن فکر می زنید...

آهای سیاهان سفید نمایی که آبروی سیاهی را برده اید...

آهای خلوت پیشگان اسیر در شیشه عمر خود

با شمایم...

تا کی جشن امید کشان را می خواهید راه اندازی و افتتاح کنید؟

تا کی شعارهای عاشقانه ای را می خواهید بسرایید که هزاران سال پیش سروده شده اند

آهای آدمهایی که روی هر چه دیو و گرگ است سفید کرده اید، با شمایم

چه کسی می گوید گرگ تشهد گوسفندان است؟ با اویم

با بودن تو گرگ هم از گرگ بودنش پشیمان است...

آه... آه که روشنایی فکرهایمان در انبوهی از سیاهی اعمال آدمی گرفتار است

آهای آدمها... با شمایم...

گرگ دیگر از دست شما خودش دندانهایش را می کشد و به جایش پنبه می گذارد

چقدر سیاهی...؟ بس نیست؟!

رنگهای رنگین، رنگین کمان فرسودند؛ از بس همه سیاه را دیدند!

دخترک صورتی گریه می کند

آبی ننه، دیگر مرده.

آقای قرمز در قفس عشق و قلب زندانی شده، به جرم نام مستعارش (سرخ)

بنفش خانم بیوه شد.

بس نیست؟ با شمایم...

به خدا اگر سیاه معلوم نبود از دست شماها پا به فرار می گذاشت.

همانی که می گفت سیاهی رنگ عشق است، خودش سرود که دیگر مشکیی نمی پوشد.

حالا شما دست بردار سیاه بدبخت نیستید؟

 

نوشته ی: یاشار دادبخش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 14:14  توسط یاشار دادبخش صباغ  | 

حرف دلم...

تنهایی ام را (که تنها دارایی من است) به تو تقدیم می کنم  چون ...

تنهایی تنها همدم تنهاترین لحظاتم است.

 

یاشار افسکی: 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 18:59  توسط یاشار دادبخش صباغ  |